تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال - بدون شرح

تبختر... در نهايت استيصال

بدون شرح

 جلال! این دومین کامنتی است که امروز توی این خراب شده می گذارم. یک زنگ به من بزن اگر کار و زندگی می گذارد. می دانی من توی این چند روز چند بار تو را یاد کرده ام. مثل سگ جلوی چشمم هستی. هر امتحانی را که می روم و هیچ چیزی برای نوشتن ندارم مثل چی تحریک می شوم که جلال بازی در بیاورم. ورقه سفید تحویل بدهم. گه توی دانشگاه. لعنت به هرچی امتحان است که آدم برای قبول شدن باید خودش را لجن مال کند. تا حالا صد بار طلعت را تا دم مرگ برده ام. مادرم در دو موقعیت زمانی و مکانی مختلف به رحمت خدا رفته است. جلال! تو را به خدا سایه ی نجست را از سر من کم کن. مثل خفاش می مانی. دهنت سرویس. مرتیکه ی لاشی عوضی. تو را به خدا این فحش ها را از اینجا پاک نکن. مثل چی به فحش دادن احتیاج دارم. دیروز یک عوضی وسط بزرگراه کوفت روی ترمز. من هم زدم بهش. چراغم شکست. کلی ترسیدم. به جای فحش دادن از طرف معذرت خواهی کردم. گه تو هرچی شهر بزرگ. گه تو هرچی شهر کوچک. گه تو هرچی نت ورک. گه تو هرچی تجارت سنتی. من دلم نمی خواهد امتحان بدهم. من دلم نمی خواهد به مدرک احتیاج داشته باشم. من دلم می خواهد بروم یک جایی چار تا کتاب از کوندرا بخوانم. دلم می خواهد بروم توی یک روزنامه صفحه آرایی کنم. یک هفته نامه در بیاورم. یک بار هم که شده یکی از کتابهای این سیبیلو را تا ته بخونم. دلم می خواهد شبها تا صبح بیدار بمانم. روزها تا ظهر بخوابم. بعداز ظهرها تا عصر سیگار بکشم و چایی بخورم. دلم می خواهد بازیهای اکوادور را هم ببینم. دلم می خواهد این مهدی عوضی را یک گوشه جایی گیر بکشم و بگویم مرتیکه ی بی شرف تو برای یک یک مریضیهای اجق  وجقت هم ما را خبردار می کنی حالا چی شده که آسه می ری و آسه می آی. دلم می خواهد بشود با این حجت نشست و بی ترس از اینکه مدام از بچه هاشان بگوید و مدام از این پروژه ی مسخره ی خانه سازی حرف بزند بپرسم که تا کی می خواهد به این بازی مسخره و تهوع آور ادامه بدهد. لعنتی ها دارند خواب را از من می گیرند. من هم که مسخره تر از همه شان تا خرخره سر خودم را بند کرده ام به ... نمی دانم والله. والله نمی دانم از کجا شروع می شود که آدم یک دفعه می بیند غرق شده است. تو را به خدا یک بار همه گی بیایید خانه ی ما با هم شر و ور بگوییم. همه گی.
خسته ام. حوصله ی هیچ چیز را ندارم. سرم درد می کند. سیگار می کشم. تشدید می شود. دود ها از لابه لای ذهنیاتم لول می خورند و در هم می پیچند. مغزم آب می شود و از سوراخهای دماغم می ریزد بیرون. با آستینم پاکش می کنم. پیراهنم کثیف می شود. به درک. می خواهم تنها مهندسی باشم که پیراهنش از همه ی کارگرها کثیف تر است. به سرم زده که برم موهایم را با کوتاهترین ماشینی که ممکن است بتراشم. تیغ نمی زنم. نمی دانم چرا.
من زور می زنم که بگویم وظیفه و رسالت اگر نباشد سنگ روی سنگ بند نمی شود. می گویند نشود به درک! می دانم هیچ غلطی نمی توانم بکنم.

*****

پ.ن: این متن دقیقا کامنت علی آقاست که آوردم اینجا. مردک حتا تو این اوضاع و اینجوری هم که می نویسه عالی می نویسه! بهش زنگ زدم کسی خونه اش نبود.

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 0:39  توسط جلال  |