تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال - نیهیلیسم، پریودیسم، هومیو پاتی (مهدی شاهپوری)

تبختر... در نهايت استيصال

نیهیلیسم، پریودیسم، هومیو پاتی (مهدی شاهپوری)

هوا تاریک شده. هیچ چیز پیدا نیست. نمی دونم چند ساعت می شه که خوابیدم. پشتم خیس شده و تمام بدنم نمناکه. یه چیزی مثل پودر روی صورتم می ریزه. شاید گچهای سقفه که زمستون پوسته کرده بود. کلی حال کردم.
امروز تمام زندگی ام را دو باره دیدم؛ همه اش را. حتا اونهایی که یادم نمونده بود. بچگی ام را که هیچ چیز نفهمیده بودم. و بقیه اش که نفهمی بود. می فهمی و نمی فهمی. نمی فهمی و می فهمی که نمی فهمی. بعدا تازه می فهمی که نمی فهمی و خیال می کردی می فهمی. این را شاید اصلا هم نفهمی. اما یک روز آخرش می فهمی که نمی فهمی حتا اگر نفهمی...فهم؛ وهم...
بچه که بودم، خیلی از بوی بنزین خوشم می اومد. هر جا بنزین دم دستم بود، مقداریشو کف دستم می ریختم. اولش دستم سرد می شد. بعدش هم یه جورایی سوزن سوزن می شد؛ یه جور عقده ی بچه گانه. اونقدر اون رو بو می کشیدم که تهٍ ... می سوخت.
بوش حتا از بوی عطرهایی که از پسر همسایه مان کش می رفتم بهتر بود. خیلی از بوی بنزین خوشم می اومد بچه که بودم.
اما این بنزین، همین که یه چهار لیتریش الان دستمه، ابدا اون بوی قدیم رو نمی ده. بنزین هم بنزینهای قدیم! بنزینهای حالایی، تمامٍ سرب و املاح و مواد معدنیش رو می گیرند. بوی لجن می ده بنزینهای امروزی.
...
سردم شد. بعدا تمام بدنم سوزن سوزن شد. مثل قدیما. البته نه مثل قدیما. شاید به خاطر بنزینش بود. سیگارم را برداشتم. کبریت را کشیدم. سیگار خیس نشده بود؛ روشن هم نشد.
حالا دیگه تموم صورتم رو اون پودرها پوشونده...
+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 23:33  توسط جلال  |