هنوز ...
ساعت ۱۲ و ۱۰ دقيقه ي نيمه شب است. درست ۳ ساعتِ پيش گفت: «برو ... من فردا مي آيم» ديگر فردا است و ۱۰ دقيقه است که انتظارِ من شروع شده. نمي دانم من که رفتم... کسي منتظرِ من مي ماند يا نه.
و من هنوز منتظرم که او بيايد. هميشه از اين فرداهايي که شروع شده اند گريزان ام که هيچ گريزي از آن ها نيست.
ساعت ۱۲ و ۱۰ دقيقه است و من آمده ام اين جا. که تو نيامدي و نگفتي که من مي آيم. آرزو نمي کنم که کاش با هم مي رفتيم چون هنوز آن قدر که تو جسوري، من بزدل ام. نمي توانم به اين راحتي بميرم.
اگر زماني خواستم خودم را بکشم، قبل اش مطمئن مي شوم که هيچ کس بعد از مرگ ام مرا نخواهد داشت و سنگينيِ بارِ انتظار را بر هيچ کس تحميل نکرده ام. اگر بدانم حتي يک قطره اشک هم بعد از مرگ ام ريخته مي شود، مديونِ آن خواهم بود و به حرمتِ همان يک قطره اشک مي مانم.
و من هنوز منتظرم که او بيايد. هميشه از اين فرداهايي که شروع شده اند گريزان ام که هيچ گريزي از آن ها نيست.
ساعت ۱۲ و ۱۰ دقيقه است و من آمده ام اين جا. که تو نيامدي و نگفتي که من مي آيم. آرزو نمي کنم که کاش با هم مي رفتيم چون هنوز آن قدر که تو جسوري، من بزدل ام. نمي توانم به اين راحتي بميرم.
اگر زماني خواستم خودم را بکشم، قبل اش مطمئن مي شوم که هيچ کس بعد از مرگ ام مرا نخواهد داشت و سنگينيِ بارِ انتظار را بر هيچ کس تحميل نکرده ام. اگر بدانم حتي يک قطره اشک هم بعد از مرگ ام ريخته مي شود، مديونِ آن خواهم بود و به حرمتِ همان يک قطره اشک مي مانم.
+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385ساعت 1:23  توسط جلال
|