تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال - اشتباه _ یک ماجرای تکراری

تبختر... در نهايت استيصال

اشتباه _ یک ماجرای تکراری

1-     داخلی. عصر. اتاق مریم

مریم، دختری است هجده نوزده ساله و نسبتا زیبا. روبروی آینه ایستاده و قیافه اش را مرتب می کند. چند روسری را امتحان می کند و بالاخره یک روسری آبی آسمانی با حاشیه ی نخودی را انتخاب می کند. با مانتوی کرمی رنگی که پوشیده، ترکیب مناسبی به نظر می رسد.

در همین حین صدای پسری هفت هشت ساله که با مادرش جر و بحث می کند، از بیرون اتاق به گوش می رسد

       پسر: من نمی خوام بیام. خونه عمو مجتبی اینا همیشه حوصله آدم سر میره.

       مادر: اه! سالی یه عید می ریم خونه اینا. منم به خدا حوصله زن عمو نگین ات رو ندارم ولی     باید رفت دیگه.

       پسر: خب شما برید. من چرا بیام؟

       مادر: لوس نشو . زود لباس بپوش دیر شد. زود بر می گردیم.

مریم دستانش را باز کرده و به آرام می چرخد و می رقصد. تصویر که از درون آینه دیده می شده باز می شود و دست چرخان دختر در کادر قرار می گیرد.

       مریم: سالی یه عید...سالی یه عید...سالی یه عید... کاش همیشه عید بود...

 

2-     داخلی. شب. خانه عمومجتبی(اتاق وحید)

وحید پسری است حدودا بیست ساله. با صورتی اصلاح نکرده و ته ریشی که قیافه اش را جدی تر کرده.

پشت کامپیوتر نشته و بیدل بازی می کند. زن عمو نگین وارد اتاق می شود و با عصبانیت، طوری که صدایش از اتاق بیرون نرود با وحید دعوا می کند.

        زن عمو نگین: پاشو دیگه! بابا اینا بعدِ یه سال اومدن اینجا. پاشو لااقل یه سلام بکن بعد بیا بشین پای این زهرمار.

        زن عمو نگین منتظر جواب وحید است. وحید توجهی نمی کند.

زن عمو نگین: وحیدی! پاشو دیگه. بپرسن کجایی بگم لندهور نشسته با کامپیوتر بازی می کنه؟ (با عصبانیت زیاد) پاشو دیگه!

وحید ابرو هایش را گره می کند ولی همچنان چشم از مانیتور برنمی دارد.

        زن عمو نگین (به حالت فریاد و با صدای خفه): هر کاری دلت می خواد بکن.

بیرون می رود و در را به هم می کوبد.

 

3-     داخلی. شب. ماشین

مریم که خیلی سعی می کند کلافگی اش معلوم نباشد با پخش ماشین ور می رود تا بالاخره آهنگی را پیدا می کند که در آن لحظه دلش می خواهد:

    تو می گی یه وقت و گاهی

  پیش می یاد یه اشتباهی

نه دیگه دیگه نمی شه

 برا تو نمونده راهی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 11:24  توسط جلال  |