کفشها _ یک داستان واقعی
توی پادگان ما رسم جالبی وجود داشت.. هرکسی که ترخیص می شد، اجازه می داد دوستانش ساکش را ببندند و وسایلش را جمع کنند. این وسط هم بچه ها، یکی از وسایل او را _ که شاید معروفیت طرف هم به آن بود_ مثل چاقو، فندک، جا سوییچی، ملحفه و ...، بر می داشتند و روی آن اسم و آدرس و شماره تلفن صاحبش را برچسب می زدند و در کمد یادگاریها نگه می داشتند. می گفتند: فلانی هم رفت توی کمد!
همیشه که سرباز جدید می آمد، محتویات کمد را به او نشان می دادند و دلداریش می دادند که بالاخره تو هم روزی می روی توی کمد.
یک روز داشتم خرت و پرتهای درون کمد را نگاه می کردم که چشمم خورد به یک دفترچه خاطرات: محمد رضا (...)، شیراز (...). خط خرچنگ قورباغه جالبی داشت. آخرین خاطره این دفترچه را که خواندم، تا مدتها حال عجیبی داشتم. لابد محمد رضا هم همین حال را داشته که بقیه خاطراتش را ننوشته:
امیر، بچه آباده شیراز بود. باهم هم استانی بودیم و بیشتر می جوشیدیم. این پسر خیلی خوب بود. همین؛ خیلی خوب. در پادگانی که مثبت ترین آدمها، حداقل روزی هفت هشت نخ سیگار دود می کنند و بین بست چسباندنشان بیش از سه روز فاصله نمی افتد و فحش و شوخی ناموسی تکیه کلام همه است، آدمی که صبح به صبح، سر اذان، نمازش را بخواند و هرگز حرف زشتی از دهانش خارج نشود، حکم کیمیا را دارد. این بشر، آنقدر که آرام و مهربان بود، همه دوستش داشتند. مدتی بود با دختر دایی اش نامزد کرده بود و چند روز یک بار تلفن داشت. گوشی که زنگ می خورد، بچه ها سر به سرش می گذاشتند...
امیر! بدو! دختر دایی!
و امیر خجالت زده می رفت پشت گوشی. چند دقیقه پچ پچ... و خیلی زود قطع می کرد. فکر کنم در این مدت نامزدی، پنج دقیقه هم درست و حسابی با نامزدش حرف نزد.
روز قبل از ترخیصش، دو تایی مرخصی شهری گرفتیم و رفتیم شهر که کفش بخرد. پدر خانمش بلیط هواپیما گرفته بود که بالافاصله از پادگان راهی شود. قرار بود درست فردای ترخیص، عقد کنان باشد.
تصفیه حسابش که تمام شد، همه ناراحت بودند. خیلی ها را دیدم که یواشکی اشک می ریختند و خیلی ها هم از ترس گریه افتادن، نیامدند بدرقه. خلاصه امیر رفت. تا زمان پروازش سه چهار ساعت مانده بود.
نیم ساعتی می شد از در دژبانی بیرون رفته بود که برگشت. شخصی کرده بود. با همان کفشهای نو! شاخ در آوردم.
گفتم: خره! واسه چی برگشتی؟
گفت: اورم رو جا گذاشته بودم. نذر دارم وقتی خدمتم تموم شد باهاش دو رکعت نماز بخونم.
زدم پس کله اش و گفتم: خاک بر سرت! من ترخیص که شدم، اگه کلاهم هم بیفته اینجا برنمی گردم برش دارم.
اورکتش را پیدا کرد و رفت.
دلم بدجوری گرفت. تصمیم گرفتم «جیمی» بزنم بیرون. از زیر سیم خاردار. همیشه سربازها از پشت یک تپه که نه در دید دژبانی بود و نه برجکها، جیمی فرار می کردند. چند ساعتی توی شهر گشت می زدند و آخر سر هم با یکی دو باکس سیگار برمی گشتند. از رفتن امیر ده دقیقه ای می گذشت که از زیر سیم خاردارها رد شدم. تا جاده سی چهل متری راه بود. هیبت عظیم یک کامیون را از دور می شد دید. نزدیک تر که شدم، دیدم پارچه سفیدی، پشت کامیون، روی زمین افتاده. همیشه حالم از دیدن این منظره ها بد می شود. سرم را برگرداندم که چشمم به جنازه نیفتد. لب جاده که رسیدم، یک لنگه کفش، پرید وسط دیدم...
وای! من این کفشها را می شناسم...
