تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال - جوجه کلاغ زشت_ حجت الله مختاری

تبختر... در نهايت استيصال

جوجه کلاغ زشت_ حجت الله مختاری

جوجه كلاغ زشت!

ديروز از آن روزهايي بودكه بينهايت از خودم متنفر شدم. اينكه مي‌گويم بينهايت نه اينكه تعارف باشد يا بيهوده كلمه خرج كردن. نه! بينهايت يعني بينهايت به معناي واقعي‌. از خودم لجم گرفت. دلم مي‌خواست سرم را محكم به ديوار بكوبم و بكوبم بكوبم تا ... بميرم. به همين سادگي. به همين دشواري.

الان اما هيچ احساسي ندارم. هنوز با اين همه اگر كاري نداشته باشم و بگذارد اين مادر، تا لنگ ظهر مي خوابم و وقتي بيدار مي شوم باز هيچ تفاوتي بين آن روز و روز قبلش احساس نمي‌كنم. هنوز به ماهرانه‌ترين وجه ممكن درس نمي‌خوانم و عمر بيهوده را تلف مي‌كنم و وقتهايم را كه سراسر باطل و اضافه است مي‌كشم. هنوز چايي را داغ و سنگين مي خورم. هنوز ماكاراني را بيشتر از آبگوشت دوست دارم. هنوز از ليموشيرين بدم مي‌آيد. هنوز هم شبها خودم را به فراموشي مي‌زنم تا مسواك نزنم و اگر همه خوابيده باشند و ته جيبم سيگاري مانده باشد ده دقيقه از عمر خودم را كم مي‌كنم. هنوز از خودم لجم مي‌گيرد. هنوز معلوم نيست كي به خانه برمي‌گردم و هنوز هم خوابم مي‌آيد، بيست چهار سال است كه خوابم مي‌آيد.

دارم مرد مي‌شوم. چه احساس غريبي است مرد شدن. مثل اينكه بخواهي تنهايي به سفر بروي. بي هيچ زاد و توشه‌اي به ديار غريبي مملو از خطر. شروع كرده‌ام –نمي‌دانم و يادم نيست از كي-ورق‌هاي  دوران كودكي را مچاله مي‌كنم اما دلم نمي‌آيد پاره‌شان كنم. آخر مي‌دانيد مردها نبايد كودكانه رفتار كنند. همه رنگ‌هاي سبز را هم دارم تيره مي‌كنم. شايد خاكستري شايد هم سياه. آخر رنگ سبز رنگ جلفي است. مردم چه مي‌گويند. به آدم مي‌خندند. مگر مي‌شود مرد باشي و هنوز رنگ مورد علاقه‌ات سبز باشد!

مادر دارد كودكي‌ام را به زور و با تقلا از دستم مي‌دزد. دلم مي‌خواهد فرياد بزنم: من كودكي‌ام را دوست دارم، اما او مرد مي‌خواهد. او سهم خودش را مي‌خواهد و من سهم خودم را. مردها موجودات خوشبختي هستند، اين را مادر معتقد است.  اما من كودكي را دوست‌تر دارم. مردها باوقار راه مي‌روند و با ادب سلام مي‌كنند اما من دويدن را دوست دارم و گستاخي را و لذت ناب سلام نكردن به هر كس كه از او بدم مي‌آيد. مردها پس از يك روز تلاش براي خوشبختي روي مبلهاي راحت لم مي‌دهند و چايي آماده مي‌نوشند تا خوشبختي مهوعشان را داغ داغ كه نه براي سلامتي مضر است و نه تلخ كه با دو سه حبه قند بنوشند. اما من ، اما من دوست دارم چايي را خودم دم كنم بعد داغ داغ و تلخ تلخ بي هيچ شيريني و اسانسي از خوشبختي هورت بكشم. مردها وقتي مردي را مي‌بينند كلاهشان را برمي‌دارند و تا آنجا كه برايشان منفعت داشته باشد خم مي‌شوند اما من اصلاٌ دوست ندارم كلاه سر خودم بگذارم. من ازكلاه متنفرم. ازخم شدن هم متنفرم. از مردها هم متنفرم. از ليمو شيرين هم متنفرم.

مادر دارد برايم يك كت مردانه مي‌دوزد. خواهر هم لباس مردانه ديگري. مادر تا حالا صد بار اندازه‌ام را گرفته و صد بار رنگش را انتخاب كرده و خواهر هم. بارها گفته‌ام: مادرجان! من همين لباس را بيشتر دوست دارم اما او مي‌خواهد من مرد باشم. نمي‌دانم چگونه بايد بگويم من لباس مردانه دوست ندارم؟! مي‌دانم كه هر چه بگويم نمي‌فهمد.  هيچ كس نمي‌فهمد. گفته‌ام، نفهميده‌اند. هيچ نفهميده است.

شبها خواب مي‌بينم لباسهاي مردانه لباسهاي بچگانه‌ام را مي‌خورند و سامسونتي مردانه كيف شانه‌اي كودكي‌ام را قورت مي‌دهد. مادر با شتاب اسباب بازي‌هايم را جمع مي‌كند و من جيغ مي‌كشم اما هيچ كس صداي مرا نمي‌شنود. انگار همه مي‌خواهند من زود مرد شوم اما من مرد شدن را دوست ندارم. لاقل الان نمي‌خواهم مرد شوم. خدايا اين را من به كي بگويم؟!

ديروز وقتي مي‌خواستم سوار اتوبوس شوم ديدم بالاي در جلوي  اتوبوس نوشته: درب مخصوص آقايان. بالاي در عقب هم نوشته بود مخصوص خانمها. هيچ دري اما  اتوبوس براي بچه‌ها نداشت. انگار اتوبوس واحدها هم مي‌خواهند مرا به زور مرد كنند! انگار مرد شدن زوري است. انگار اين سرنوشت محتوم من است.

گاهي مرد كوچولوها و زن كوچولوهايي را مي‌بينم كه با اينكه نابالغند اما قاطي آدم بزرگها شده‌اند. مرد كوچولوهاي سيبيلو و خانم كوچولوهاي متشخص. آدم كوچولوهايي كه دوست دارند آدم بزرگ باشند ولي من مي‌دانم كه آنها هيچ وقت بزرگ نمي‌شوند. آنها همين طور كوچك مي‌مانند. بچه نمي‌مانند اما كوچولو مي‌مانند. من مطمئنم. نه اينكه خودشان بخواهند يا اصلا بدانند، اما هرگز آنها بزرگ نمي‌شوند. اين را من خيلي وقت پيش فهميدم. آن روز كه خوب به قيافه بابابزرگ و مامان‌بزرگ نگاه كردم. چقدر كوچولو بودند! دلم به حالشان چقدر سوخت. بيچاره‌ها دارند مي‌ميرند اما هنوز كوچكند و نامعصوم.

خوابم مي‌آيد. دلم مي‌خواهد كسي برايم لالايي بخواند و آرام آرام دستش را به پشتم بزند تا خوابم ببرد اما براي كسي كه همين روزها بايد مرد بشود خيلي زشت است كه كسي برايش لالايي بخواند و دستش را آرام آرام پشتش بزند. دلم مي‌خواهد سرم را روي زانوي مهرباني بگذارم و كودكانه زار زار بگريم اما مردها كه گريه نمي‌كنند. اصلا قباحت دارد يك مرد سرش را روي يك زانوي مهربان بگذارد و زار زار بگريد.

دلم مي‌خواهد يك بار هم كه شده باز نگاهي به  چشمان زيبا و معصوم آن دخترفرشته‌وشي بكنم كه تمام سالهاي كودكي‌ام در خلسه خماري چشمان او گذشت اما اكنون فقط به جرم نابخشودني مرد شدن از دستش داده‌ام، اما مي‌ترسم. مي‌ترسم در اين تلاطم نامردي‌ها مرد هرزه چشم چراني رقم بخورم. دلم مي‌خواهد... نه! دلم ديگر هيچ چيز نمي‌خواهد. هيچ چيز  نمي‌خواهد. فقط يك چيز مي‌خواهد. فقط يك چيز: دلم نمي‌خواهد مرد باشم. همين!.   13/3/83

يك سال و سه ماه بعد....

من عاشق سبيلهاي سبز دخترانه‌ام! معصوميت لطيف و زيبايي به چهره دختران تازه بالغ مي‌بخشد. اما گمان نكنم غير از من كسي در اين گيتي پيدا بشود كه از سبيل مزاحم نورسته پشت لب دختري خوشش بيايد. همين كه هيچ كس خوشش نمي‌آيد باعث مي‌شود من بيشر خوشم بيايد. عشق به سبيل دخترانه برايم مثل عشق يك كلاغ است به يك قالب صابون بزرگ رختشويي. به منظر من كلاغها صابون رختشويي را خيلي بيشتر از صابون حمام دوست دارند. فقط كلاغهاي سوسول و قرتي صابون حمام را بيشتر دوست دارند. اين هم فقط به خاطر كلاسش مي‌گويند كه بيشتر دوست دارند وگرنه آنها هم از صابون رختشويي بيشتر خوششان مي‌آيد. آخر طعم صابون رختشويي با صابون حمام اصلا  قابل مقايسه نيست. هميشه وقتي يك كلاغ،  دختر كلاغ جواني را از خانواده‌اش خواستگاري مي‌كند اولين چيزي كه از او مي‌پرسند تعداد قالب صابونهاي رختشويي‌اش است. هميشه خدا هم كلاغ هايي موفق ترند كه قالب صابون رختشويي بيشتري داشته باشند. خانواده‌هاي غير اصيل كلاغ به صابون حمام هم ممكن است رضايت بدهند اما يك خانواده اصيل كلاغ فقط و فقط به صابونهاي رختشويي اهميت مي‌دهند. اين مهم‌ترين قانون كلاغي است كه كلاغ هاي اصيل و خانواده دار هميشه به آن احترام مي‌گذارند و هرگز از آن تخطي نمي‌كنند. تاريخ زندگي كلاغها مملو است از رشادتها و تلاشهاي كلاغ هايي كه به خاطر يك تكه صابون رختشويي كه از طرف خانواده دختر كلاغ مطالبه مي‌شد  جان خود را در راه دزديدن صابون رختشويي از دست داده‌اند.

آقا جواد پسر خيلي خوبي است. جواد آقا هم پسر خوبي است اما آقا جواد بهتر است. يعني راستش را بخواهيد آقا جواد به صرفه‌تر است. خيلي به صرفه‌تر . اصلا جفنگ مي‌گويم. فرق آقا جواد و جواد آقا فرق يك ياماها صد ايراني زهوار دررفته است با يك پژو 206 آلبالويي

گمان كنم اختلال حواس داشت، مسافر اتوبوس خط شيخ آباد را مي‌گويم. الان مي‌گويند خط بهارستان. ترك نبود اما بومي هم نبود. با خودش بلند بلند حرف مي‌زد مي‌گفت: مادرم مي‌گه هر كي زن زشت بگيره خدا به زندگي‌اش بركت مي‌ده! مادر من هم مي‌گه قسمت آدم هر چي باشه همون مي‌شه. مادر يكي ديگر هم لابد چيز ديگري مي‌گويد. هر مادري براي خودش چيزي مي‌گويد. فقط  يك مادر مي‌شناسم كه چيزي نمي‌گفت. نگفتني كه از سيصد و پنجاه و دو ساعت و چهل و پنج دقيقه بي‌وقفه حرف زدن پرحرف‌تر بود: بچه پاشو برو خونتون.  هفتصد و شصت و چهار سال زودتر از كوپنت آمدي جوجه كلاغ زشت! 13/7/83

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 23:42  توسط جلال  |