زایش هنرمندان
در بخشی از این گفتگو، علی اتابکی سوال جالبی پرسیده و مشکاتیان هم جالب تر جواب داده است:
اتابکی: دوست داشتید بچه کجا باشید آقای مشکاتیان؟
مشکاتیان: تولد را ناگزیر می دانم و مکان آن برایم مهم نیست. گمان می کنم اگر از شما هم بپرسم دوست داشتی در خانواده دیگری و در جای دیگری متولد می شدی، قطعا دیگر اتابکی امروز نبودی ... دیگر با تجربه امروز در جای دیگری نبودی. با تجربیاتی که در آن موقعیت و در جای دیگر کسب می کردی و صافی آن لحظه فرد دیگری بودی و گمان نمی کنم حاضر می شدی برگردی به آن موقعیت و فرد دیگری می شدی. این تمام گذشته ات را زیر سوال می برد. من نه اینکه انسان شاکری باشم، ولی انسان تهاجمی هم در اتفاقات پیرامونم نیستم. من مومن و معتقدم که انسان؛ این تنابنده ی بنده ی خدا می تواند به تابندگی برسد و محیط پیرامون خود را تنویر بخشد و ارزش انسان به این است. مهم نیست کجا متولد شده و در چه زمانی. در ساعت چهار صبح بیست و چهار اردیبهشت هزار و سیصد و سی و چهار یا هر تاریخ دیگر.
تولد ناگزیر است. تولد حاصل تعشق دو انسان متاثر از هم است. حاصل کار یک هنرمند هم همین گونه است. تفاوتش را هم می گویم؛ شما اگر زمانی به تابندگی رسیدید، می توانید بگویید اگر من مثلا شرایط خاصی برایم مهیا بود، شاید این چنین می شد. در حالی که باید بپذیرید که در آن صورت ممکن بود از راه دیگری سیر کنید و تجربیات دیگری می اندوختید و به اینجا نمی رسیدید. مثالی بزنم: بین بار آوری یک مادر که بچه ای را به دنیا می آورد و بارآوری یک هنر مند چه شباهتها و چه تفاوتهایی هست؟ مادر می داند بار را از چه کسی برداشته، کجا برداشته و کی برداشته. می داند نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد این بار را زمین خواهد گذاشت. اما هنرمند نمی داند کی، کجا و چگونه این بار را برداشته و کی به زمین خواهد گذاشت؟ این تفاوت این دو است. اگر بخواهیم شکوه آفرینندگی هنرمند را به زایش در طبیعت تشبیه کنیم، یا تمثیل کنیم، یا مشابه کنیم، یا مقایسه کنیم، فقط همین بس که بدبختی هنرمند از این است که نمی داند بار را کی به زمین خواهد گذاشت، اما او کار خود را خواهد کرد. فانتالو در ایتالیا بعد از اینکه من اشاره ای به این موضوع کردم گفت: پس آن همه دود چراغ خوردنها و سر مزار عطار رفتنها و شهر کهنه رفتنها چه می شود؟ گفتم آن طفلی که هنرمند در خودش باروآری می کند، از اینها به اندازه خودش بر می دارد. هرچه آنها بالنده تر و ژرف تر و عمیق تر باشد، طفلی هم که زمین می گذارد بالنده تر و بارآورتر خواهد بود و سخنش به فراگرد بیشتری از بشریت مردم خواهد رسید.
حتما این مصاحبه را به طور کامل بخوانید.
پ.ن۱: خیلی دلم می خواست قطعه خزان مشکاتیان را بگذارم ولی متاسفانه کماکان بلد نیستم آهنگ بگذارم. در آلبوم «مژده بهار» با صدای مرحوم ایرج بسطامی و نیز آلبوم « لحظه دیدار» پرویز مشکاتیان این قطعه هست. اگر دسترسی دارید حتما گوش کنید. قول می دهم برای همه خاطره انگیز است.
پ.ن۲: یک نفر به من گفت متنی که بعد از حرفهای مشکاتیان نوشته ای خیلی جالب است. نگاه کردم دیدم بعد از حرفهای مشکاتیان نوشته ام: «حتما این مصاحبه را به طور کامل بخوانید.» به این نتیجه رسیدم که احتمالا فکر کرده اند آنجا که بولد شده از خودم است. شدیدا این مساله را تکذیب می کنم. من اگر شعور همچین چیزهایی داشتم که خودم را علاف وبلاگ نمی کردم!
پ.ن۳: بعضی ها هم گفتند کل مصاحبه را بیاورم. شرمنده! ۱۵۰۰ تومان پول دادم بالای «آناهید». خیلی هم از آن خوشم آمد. هرکسی می خواهد متن کامل مصاحبه را بخواند می تواند این مبلغ را هزینه کند! چیزهای بدر بخور دیگری هم البته دارد که ارزش نشریه را به شدت بالا برده.
