فقط یک اسم!
ماجرا را از زبان دوست خوبم ایمان نقل می کنم:
یکی از اقوام دور ما اسمش زهرا بود. نرمال نبود. یعنی از نظر هوش و عقل کمی پایین تر از حد معمول بود ولی زندگی عادی داشت. بچه که بود، پدرش مرد و او ماند و مادرش و یک خواهر که سه چهار سالی کوچکتر بود.
هفده هجده سالش که بود، مردی به خواستگاریش آمد و دختر بی پدر خیلی زود به عقدش درآمد. مردک معتاد بود و زن باز و خلاصه مصداق بارز آدم فاسدالاخلاق. اسمش مهدی بود.
دو سه سالی که گذشت، خواهر زهرا بزرگتر شد و زیبا. خیلی زیباتر از زهرا ـــ که اساسا از زیبایی هم مثل همه خوبیهای دنیا محروم بود. شوهرش کم کم سر ناسازگاری گذاشت و خواهر زهرا را خواست. زهرای بیچاره هروقت زیر کتکهای شوهر نامردش کبود می شد، پیش مادرش می آمد تا درددل کند. اما می دید مادر! هم طرف داماد بی شرفش را می گیرد که: تو دروغ می گویی! سرت را به در و دیوار می زنی و خودت را زخمی می کنی تا شوهرت را بی آبرو کنی.
مادر کم کم همه جا را پر کرد که زهرا از اول هم علاقه ای به مهدی نداشته و بهتر است طلاق بگیرد تا مهدی با خواهرش ازدواج کند. همین اتفاق هم افتاد...
زهرای بیچاره زیر فشار روانی عملا دیوانه شد. می نشست و با صدای بلند می خندید. ناگهان سکوت می کرد و می گفت: مهدی را دوست دارم و شروع می کرد به گریه. دوباره با صدای بلند می خندید و ... زندگیش شده بود همین. بالاخره او را به بیمارستان روانی بردند. هفته های اول، از بس خودش را گاز گرفته بود و دست و بالش را لت و پار کرده بود، دندانهایش را کشیدند. موهایش را هم از ته تراشیدند...
چند روز پیش، خبر مرگ 4 بیمار در بیمارستان روانی (...) در اثر گازگرفتگی همه را متاثر کرد. اسم یکی از این بیماران «زهرا» بود! خدا بیامرزدش.
بعد التحریر:
گوشه گورستان (...) چند قبر وجود دارد که روی آن نوشته است:
«مددجویان سازمان بهزیستی»
و چند اسم: جواد، علی، مریم و ...
نه پدری، نه مادری، نه تاریخی و نه هیچ چیز دیگر... فقط یک اسم!
