تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال - حکایت

تبختر... در نهايت استيصال

حکایت

ابو سعید ابی الخیر برای مریدانش خطبه می خواند. در همسایگی آنان چند جوان بودند که صبوحی می خوردند و عربده می کشیدند و مانع تمرکز حواس شاگردان می شدند. تنی از مریدان به جوش آمدند و اجازه خواستند تا بر سر آنها بریزند. پیر گفت:« آنها را باطل چنان به خود مشغول کرده که از حق شما یاد نمی کنند. شما حق به این روشنی می بینید ولی شما را چندان به خود مشغول نمی کند که از باطل آنان یاد نیارید.»

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من /  آنچه آخر نه به جایی برسد فریاد است

بعد التحریر:

۱- خودم هم می دانم این حکایت (حد اقل با این نثر) از کتاب اسرار التوحید نیست. جایی در یک کتیبه خوشنویسی دیدمش و خوشم آمد که نقل کنم.

۲- در پست قبلی یک اشتباه فاحش رخ داده بود که نمی دانم چرا توجه هیچکس را جلب نکرده! می گذارمش به حساب «تعصب» خودم! عجیب است! کسانی که مرا محکوم به تعصب می کنند حتی این «سوتی» فاحش را هم ندیده اند و لابد حساب تعصب ندارند که نظر دیگران را حتی شایسته شنیدن (خواندن) نمی دانند!

گویا مقبره جناب سلمان در شهر مداین است! اینکه اشتباه من کجا بوده که چنین قاطعانه در مورد زنده بودن سلمان فارسی سخن گفته ام به یک نقل قول بر می گردد که پیگیر آن هستم.  در اسرع وقت جریان را اصلاح می کنم!

در ضمن من آنقدر دگم و متعصبم که حتی نمی گذارم اشکالم را بگویند. خودم زودتر می فهمم و اصلاحش می کنم!!

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 17:38  توسط جلال  |