تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال - گاوهای ردیف آخر _ حجت الله مختاری

تبختر... در نهايت استيصال

گاوهای ردیف آخر _ حجت الله مختاری

گاوهاي رديف آخر

وقتي آفتاب رنگ‌پريده و  زردنبوي پاييزي داشت غروب مي‌كرد و آخرين دسته آدم‌هاي نمازخوان را وا مي‌داشت نمازشان را زودتر بخوانند آقا سيد با عجله وارد خانه شد. كفشهايش را برعكس هر روز از پا در نياورد و هنوز زنش درست جيغ نكشيده بود كه: با كفش! يالا اون كفشهاتو... رو كرد  به زنش و گفت: بستند. بستند. و قبل از اينكه بتواند  جواب زنش را كه پرسيد چي رو بستند  بدهد از هوش رفت.

آقا سيد سي و چند ساله است. متاهل. بسيار خانواد دوست. از آن دسته مردان خانواده دوستي كه اگر آدميزاد به جاي بچه زاييدن تخم مي‌گذاشت او با كمال ميل نه ماه روي تخم مي‌خوابيد تا بچه‌اش از تخم بيرون بيايد.  مهندس است. مهندس متالوژي. سرجمع  پسر خوبي است ولي فقط يك عيب بزرگ دارد و آن اين‌كه  وقتي مي‌خندد شبيه اسبي مي‌شود كه شيهه مي‌كشد! البته پيداست كه  اين عيبِ خيلي بزرگي هم نيست. دست خودش كه نيست. كسي هم آدم را به خاطر اين چيزها توبيخ نمي‌كند. يعني اگر بخواهند توبيخ كنند بايد حميد ما را هم توبيخ كنند چون مثل بز مي‌خندد. يا سعيدِ آقا مرتضي اينا را كه وقتي مي‌خندد صورت ده نفر را با تف خيس مي‌كند. يا اكرم خانم مادر رضا را كه وقتي مي‌خندد آدم خيال مي‌كند گريه مي‌كند و وقتي گريه مي‌كند آدم فكر مي‌كند دارد مي‌خندد و ...

بگذريم. آقا سيد قبلاٌ كارگاه داشت. چيزي شبيه ريخته‌گري.  وضع كار و بارش هم، اي بد نبود. حقوق زنش هم بود.  اما آقا سيد دنبال كار پر درآمدتري بود. آخر او يك عادت عجيب داشت و آن اينكه خيلي دلش مي‌خواست به جاي كرايه‌نشيني يك خانه حداقل پانصد ميليوني داشته باشد و به جاي  پيكان مدل چهل و نه، يك ماكسيما داشته باشد. براي همين بود كه  يك روز تصميم گرفت تغيير كند. فوري رفت آن بلوز قرمزه‌اش را پوشيد. كفش‌هايش را هم واكس زد. ريشش را هم از ته زد. بعد رو كرد به زنش و گفت: ببين من تغيير كرده‌ام يا نه؟ زنش در حالي كه داشت يك كوبلن دو در سه متري مي‌دوخت گفت: نه! چطو مگه؟ آقا سيد با دلخوري گفت: با دقت نگاه كن ببين هيچ تغيري نكردم؟ زنش با دقت نگاهي به او انداخت و گفت: فقط يه كم چشات پف كرده. ديشب باز بد خوابيدي؟ آقا سيد خيلي بدش شد. يعني راستش را بخواهيد اگر زنش بهش مي‌گفت كه روي دماغت يك جوش در اومده يا حتي مي‌گفت دوباره آبخور سبيلهاتو كجكي زدي كمتر به او برمي‌خورد تا اينكه بهش گفت چشمات پف كرده. بايد آقا سيد را بشناسيد تا بفهميد من چه مي‌گويم. خلاصه اين طور شد كه او رفت و يك تصميم جدي گرفت. يك تصميم خيلي جدي‌تر از تصميم كبري. آقا سيد رفت و تصميم گرفت آدم متحولي شود.  تصميم گرفت يك آدم قرن بيست و يكي بشود. باور كنيد تصميم او  آنقدر محكم بود و آنقدر مو لاي درز تصميمش نمي‌رفت كه خدا مي‌داند.

آقا سيد چند بار در زندگي‌اش تصميم گرفته بود متحول شود اما هر بار به دلايلي با شكست روبرو شده بود. اما اينكه چطور اين بار يك همچين تصميم قرص و قايمي گرفت برمي‌گردد به يك عصر گرم تابستان. آن روز آقا سيد يك كاسه بزرگ آبدوغ خيار درست كرد و تا جا در شكم و نفس در سينه و جان در بدن داشت خورد. بعد هم كولر را گذاشت روي دور تند و متكا را كشيد عقب و خور و پف.... كه يك دفعه سر و كله يك مگس مزاحم پيدا شد. مگس آمد و صاف نشست روي نوك دماغ آقا سيد كه اتفاقاٌ از آن نوع دماغهايي است كه اگر آدم يك بار همچين دماغي را روي صورت كسي ببيند هرگز قيافه‌ي صاحب آن را فراموش نمي‌كند. آقا سيد در خواب و بيداري قيافه‌اش را دو سه بار كج و چوله كرد و مگس را با پشت دست پراند. مگس پريد چرخي زد و دوباره روي دماغ فرود آمد. آقا سيد دوباره مگس را پراند. مگس هم دوباره چرخي زد و سر جايش نشست. شايد بيست بار  مگس را پراند  ولي باز مگس آمد روي دماغ بزرگش نشست. آقا سيد كه ديد مگس سمج هيچ جوري بي‌خيال نمي‌شود خودش را به خواب زد و تا مگس دوباره روي دماغش نشست با يك حركت برق‌آسا مگس را در هوا قاپيد. لبخند فاتحانه‌اي زد و رو كرد به مگس و گفت يه بار جستي مگسك دو بار جستي مگسك آخر به به چنگ آيي پدر سگ! و مگس در با يك حركت كمي بيرحمانه له كرد و دوباره روي متكا ولو شد. درست لحظه‌اي كه داشت خوابش مي‌برد فكري مثل برق از ذهنش گذشت. با خودش گفت: مگر من از اين مگس كمترم؟! من بايد تغيير كنم. و اين گونه بود كه آقا سيد تغيير كرد.

همه‌ي كساني كه آقا سيد را مي‌شناسند مي‌دانند آقا سيد بعد از ازدواج غير از كتاب آيين همسرداري، مردان مريخي و زنان ونوسي و راهنماي آشپزي كتاب ديگري نخوانده و نمي‌خواند. اما درست يك هفته بعد از آن ماجراي مگسي همه‌ي همان آشنايان  با تعجب ديدند كه او دارد كتابهاي جديدي مي‌خواند: چه كسي پنير مرا برداشت؟ ،  يالا غورباقه بخور، مدير يك دقيقه‌اي و كتابهاي عجيب غريب‌ ديگر.

بله راستي راستي آقا سيد تغيير كرده بود. اول از همه كارگاهش را فروخت و يك موبايل خريد. صبح ساعات شش از خانه بيرون مي‌زد يازده دوازده شب عينهو جنازه بر‌مي‌گشت. با آدم‌هاي عجيب غريب مي‌پريد. در جلسات محرمانه‌ي خيلي مهمي شركت مي‌كرد كه آدم‌هايشان عليرغم اينكه به نظر علاف و والمعطل بودند ولي خيلي كاردرست، پيشرفته و متمدن بودند. آدمهايي كه هرگز همديگر را با اسم كوچك صدا نمي‌زدند وبه نظم و انظباط كاري بيش از هر چيزي اهميت مي‌دادند. از همه‌ي‌ اين‌ها مهم‌تر اين‌كه آقا سيد ديگر مثل اسب نمي‌خنديد. در ميان خانواده و آشنايان آقا سيد هم اتفاقات عجيب و غريبي رخ داد. آقا سيدي كه در همه جلسات و مهماني‌هاي خانوادگي فقط حرفهاي خانمش را تاييد مي‌كرد يكهو شد متكلم وحده تمام مهماني‌ها. هميشه چند نفري عليه او موضع مي‌گرفتند و معمولاٌ هم كار به مرافعه كشيده مي‌شد. اما آقا سيد كسي نبود كه به اين زودي‌ها از ميدان در برود:

ببيند عزيزان من! بياييد پس از عمري بالارفتن از شانه‌هاي اين و آن حالا كاري بكنيم كه همه برنده باشيم. بله سيستم وين وين win win) ) يعني همين. دنيا در حال پيشرفت و تغيير است. با تغييرات نجنگيد بلكه با آنها هماهنگ شويد. ... نه عزيز من فرق گلدكوئيست با الماس اين است كه در اينجا در ازاي پولي كه پرداخت مي‌كنيد يكي از محصولات شركت را مي‌خريد... بازاريابي. رمز موفقيت ما در بازاريابي صحيح است... نه جانم. كدام حقه‌بازي. پليس اينترپل به طور مستقيم موضوع را پيگري و كنترل مي‌كند.

پس از هر مهماني هم چند نفر از فاميل آخر شب يواشكي مي‌آمدند خانه‌ي آقا سيد و بسته‌ پولي را به او مي‌دادند و مدام اصرار مي‌كردند و قسمش مي‌دادند كه كسي نفهمد.

خروس خدا شروع كرده بود به خواندن، آن هم چه خواندني. زيرگروه سمت چپ آقا سيد كه سرشاخه‌اش زنش بود وضعيت خوبي داشت. زيرگروه راستش هم كه سرشاخه‌اش خواهرش بود بد نبود منتها يكي كمتر از سمت چپي بود. به قول اين‌كاره‌ها آنبالانس بود. فقط يك نفر كافي بود پيدا شود تا كار روبراه شود. پس از يك ماه تلاش آقا سيد رسيده بود به جايي كه با ثبت نام يك نفر پول اوليه‌اش برمي‌گشت و از آن به بعد هر چه كار مي‌كرد سود بود. البته زنش هم زيرگروه بدي نداشت. يكي دو هفته كار مي‌كرد او هم ير به ير مي‌شد. موفقيت بزرگي بود. در جلسات گروه او را تشويق مي‌كردند. حتي يك بار او را در يك جلسه مهم‌تر كه فقط مخصوص سرشاخه‌هاي اصلي بود راه دادند و در آنجا سرشاخه‌ي اصلي رو كرد به آقا سيد و گفت: اهوم! و سرش را دو بار جنباند. آقا سيد از خوشحالي در پوست خودش نمي‌گنجيد.  شب  تمام ماجرا را براي زنش تعريف كرد و زنش كلي او را تشويق كرد و به آقا سيد گفت كه به داشتن چنين شوهري افتخار مي‌كند و فرداي آن روز تمام ماجرا را براي همكارانش تعريف كرد. بعد هم تصميم گرفت وقتي كوبلنش تمام شد آن را به آقا سيد تقديم كند.

مادر آقا سيد دايم براي پسرش اسفند دود مي‌كرد و دو بار براي سلامتي پسرش و موفقيت او به گدا پول داده بود. يك بار هم پيش فالگير رفته بود و از او خواسته بود پسرش را  از شر حسود و  بخيل دور كند. هر وقت هم پسرش را مي‌ديد اسفند دور سرش مي‌گرداند و زير لب جاعت جيعت فجيعت انفجعت فجعجعت  انفجلقت مي‌خواند و فوت مي‌كرد به بچه‌اش.

يك شب آقا سيد در خواب ديد كه در يك دشت خيلي وسعيي ايستاده است. در جايي از دشت يك گاو شيرده بزرگ ايستاده بود. پشت سرش هم دو تا گاو شيرده كمي لاغرتر ايستاده بودند. پشت سر آن دو گاو هم دو گاو شيرده كمي لاغرتر  بودند. و پشت  سر آنها نيز باز دو گاو ... و همين‌طور گاوها ادامه داشتند و هي لاغرتر و بيشتر مي‌شدند. آقا سيد نگاه كرد ديد خودش هم پشت سر يكي از گاوها ايستاده است. پشت سرش را نگاه كرد سمت چپ زنش ايستاده بود. سمت راست هم خواهرش بود. ناگهان ديد كه دستها و پاهايش دارد به شكل سم در مي‌آيد. با وحشت به بدنش نگاه كرد. با سرعت داشت به يك گاو تبديل مي‌شد خواست فرار كند اما نتوانست. صدايي با تحكم به او دستور داد بايستد. آقا سيد صدا را شناخت. همان سرگروه اصلي بود. سرش را بلند كرد. سرگروه را شناخت. قيافه‌اش را از توي صورت يكي از گاوها تشخيص داد. آقا سيد خواست داد بكشد اما مامايي از گلويش بيرون آمد. هر چه بلندتر داد مي‌زد ماما بلندتر مي‌شد....

كابوس وحشتناكي بود. آقا سيد صبح تمام خوابش را براي زنش تعريف كرد. زنش هم كمي هول برداشت و بعد گفت: به دلت بد نيار. ديشب غذاي سنگين خوردي. ايشالا طوري نمي‌شه. فقط تو رو خدا مواظب خودت باش. اين مردم حسود چشم ديدن آدم موفق رو ندارن. آقا سيد هم قول داد مواظب خوش باشد و از اين به بعد فقط سراغ آدمهاي فهيمي برود كه فهم و شعور درك دنياي جديد را داشته باشند. زن آقا سيد بعد از رفتن شوهرش  به سر كار به مادرش زنگ زد و تمام خواب را براي مادرش تعريف كرد و مادرزن آقا سيد هم به دخترش سفارش كرد كه حتماٌ  شب موقع خواب به شوهرش يك ليوان پر از معجون خانوادگي آن‌ها بدهد.

بعد از تلفن زن آقا سيد رفت و از زير كمد بزرگ لباس يك ساعت  و يك زنجير طلا بيرون آورد. روي مبل ولو شد و شروع كرد به ساعت و زنجير نگاه كند. لبخندي روي لبانش نقش بست. او مي‌دانست كه اين اشياء ارزش كلكسيوني دارد. مي‌دانست شايد اين چيزها الان آنقدرها ارزش نداشته باشد ولي همان طور كه شوهرش گفته بود در آينده‌ي نزديك ارزش زيادي پيدا خواهندكرد. زن آقا سيد در رويا ديد كه در خانه‌ي بسيار بزرگي قرار دارد و لباس بسيار زيبايي پوشيده و در كنارش آقا سيد روي كاناپه لميده و در حالي كه رب‌دوشامبر ابريشمي بسيار گران‌قيمتي به تن دارد و با كنترل تلويزيون بازي مي‌كند. در همان حال مستخدم جوان زيبايي وارد شد و براي  او و شوهرش چايي و شيريني عصرانه آورد. آقا سيد كمي خودش را روي مبل بالا مي‌كشد و لبخندي به دختر جوان مي‌زند و چايي برمي‌دارد. زن آقا سيد اصلاٌ از اين لبخند خوشش نمي‌آيد. با عجله سعي مي‌كند مسير رويا را عوض كند. حالا آنها در يك ويلاي كنار دريا هستند. مستخدمي (اين بار مستخدم يك مرد جاافتاده و بسيار آداب‌دن است) براي او و شوهرش  آب پرتقال مي‌آورد. به خانم مي‌گويد كه آشپز گفته براي ناهار بوقلمون بريان و خوراك بره داريم و منتظر دستور خانم مي‌شود. خانم دستور مي‌دهد كه چون مامان‌جانش  قرار است مهمانشان باشد آبگوشت بزباش هم طبخ كند. مستخدم تعظيمي مي‌كند و عقب عقب خارج مي‌شود. در اين هنگام آقا سيد رو مي‌كند به زنش و مي‌گويد عزيزم واقعاٌ ما چقدر پولدار و خوشبختيم. مي‌داني عزيزم من همه‌ي خوشبخي‌‌ام را مديون وجود تو هستم. زن آقا سيد غرق شادي مي‌شود و مي‌گويد نه عزيزم همه‌ي اينها به خاطر درايت و هوش تو بود . اين تو بودي كه با هماهنگ شدن با تغيرات جهاني و متمدن شدن باعث شدي كه ما خوشبخت شويم. دل و قلوه دادن آقا سيد و زنش در دنياي خيال تا عصر طول مي‌كشد. چه حرفهاي عاشقانه‌اي كه رد و بدل نشد. چه تعارقهايي كه تكه پاره نشد. زن آقا سيد در عالم رويا تمام جاري‌هايش را ديد كه كنيزوار دور او مي‌چرخند و تملق او را مي‌گويند. و او هم گاهي دلش به حال آنها مي‌سوخت و يك انگشتر بلريان و يكي دو تكه طلا جواهري چيزي برايشان مي‌انداخت و آنها با ولع مي‌پريدند و آن تكه جواهر رامي‌قاپدند. بعد يادش آمد كه يكي از جاري‌هايش هم ثبت نام كرده. از حرص نزديك بود خفه شود دندان‌هايش را به هم ساييد و كلي به بي‌فكري شوهرش لعنت فرستاد.

خيال‌بافي‌ها همچنان ادامه داشت تا اينكه زنگ در به صدا در آمد. آقا سيد بود. زن در را باز كرد و به استقبال شوهرش رفت. آقا سيد با عجله وارد خانه شد. كفشهايش را برعكس هر روز از پا در نياورد و هنوز زنش درست جيغ نكشيده بود كه: با كفش! يالا اون كفشهاتو... رو كرد  به زنش و گفت: بستند. بستند. و قبل از اينكه بتواند  جواب زنش را كه پرسيد چي رو بستند  بدهد از هوش رفت.

تمام روياها نقش بر آب شد. سايت گلدكوئست بسته شده بود. ساعتي كه هشتصد هزار تومان پول بابتش داده شده بود و قرار بود ارزش كلكسيوني داشته باشد به چهل هزار تومان هم  نمي‌شد آبش كرد. زنجير طلا هم نقره  از آب درآمد با روكش طلا. زن داداش آقا سيد و دو سه تا از دوستان و آشنايان يقه او را گرفتند و پولشان را مطالبه كردند. پول كارگاه و موبايل صرف بازخريد آبروي رفته شد.

خوبي داشتن زن شاغل اين است كه آدم هيچ وقت بي‌خرجي نمي‌ماند. آقا سيد ديگر كمتر مهماني مي‌رود و اگر هم برود فقط حرفهاي زنش را تائيد مي‌كند. كمتر مي‌خندد ولي اگر بخندد مثل اسبي مي‌خندد كه شيهه مي‌كشد. ظهرها ديگر آبدوغ خيار نمي‌خورد اگر هم بخورد جايي مي‌خوابد كه مگس نداشته باشد. او ديگر نمي‌خواهد عوض شود اما بيچاره حواسش نيست وگرنه خيلي عوض شده است.

15-20/7/83

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 15:1  توسط جلال  |