تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال

تبختر... در نهايت استيصال

تصور کنید زیر سقف آسمانید. حس می کنید قطره ای آب روی صورت یا دست یا هرجای دیگری که پوستش بی واسطه با هوا تماس دارد، می افتد. رسم این است که دست را طوری بگیرید که کف آن رو به آسمان باشد: چیزی شبیهِ حالتِ دستِ آدمِ تویِ تبلیغِ ماکارونیِ سوسو! و نیز در ادامه این رسم باید سر را رو به آسمان گرفت و سعی کرد قطرات احتمالی باران را که فرو میریزد دید! لازم است چشمها را نیمه باز گرفت که احیاناً باران تویش نریزد!

تجربه نشان داده که در این حالت هرگز نمی توان فهمید باران می آید یا قطرات آب، عینیت حرف زدن بغل دستی است!

در این جا تجربه می گوید به جای این ادا اطوار ها، روی زمین را نگاه کنی. قطراتِ قابلِ دیدن روی زمین بسیار بیشترند!

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 5:5  توسط جلال  | 

آتش نشان عزیز!

می دانم عاشق شغلت هستی. دستت سلامت. ولی حق نداری برای رسیدن به عشقت دنیا را به آتش بکشی!

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 19:22  توسط جلال  | 

مانده ایم چرا این نوروز و ادامه اش برای ما هیچ فرقی با دیگر روزها نمی کند. و اینکه حتا نه و هجده دقیقه بودن لحظه ی تحویل سال هم نمی تواند نظم هر روزه ی خواب  تا ساعت ۱۱ ما را به هم بزند!

بدتر ایمکه نمی دانیم ملت چرا اینقدر دلشان خوش است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 0:6  توسط جلال  | 

امروز یک روز سینمایی بود! اول اسکندر و آب حیات ساخته سلمان باهنر، بعد کوچه پس کوچه ساخته محمدرضا شاهپوری ارانی و آخر سر سنتوری ساخته داریوش مهرجویی.

دو نفر اول از دوستان نزدیکم هستند و حکما کلی ذوق می کنند که اسمشان اینطوری اینجاست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2:42  توسط جلال  |