يک لحظه؛ يک مرگ؛ يک مرگ لحظه اي.
صداي جيغ تماشاگران با صداي بوق ماشين ها در هم شده است. انگار پسر حواسش نيست. حتا جدول کنار خيابان هم جاي خطرناکي است. پايت را که زمين بگذاري, با کمي چاشني شانس _ بدشانسي_ بوق ماشين اول را شنيده نشنيده, جاي سپر را روي استخوان شکسته ي ران چپ و شيشه را بر فرق سرت احساس مي کني! درست در يک لحظه؛ درست کنار خط عابر. پدر هميشه مي گويد: حواست به ماشينا باشه. کسي که سواره, پياده نمي فهمه!
حواس جمع ماشينها؛ سواره ها پياده ها را نمي فهمند. اگر پدر بود, شايد گندگي هيکلش, کمک فهمِ راننده ها مي شد. اين تنهاييست ولي که همه چيز را به هم ريخته است. پدر _حالا که مرده_ سوار پر فرشته ها, لابد پياده ها را نمي فهمد! و از آن بالا لابد به راننده ها حالي کرده که مواظب پسرک باشيد!
پسر, سالم در آن طرف خيابان است و باز بر لبه ي جدول. شاخه اي درخت, تا وسط خيابان آمده و از زيرش نمي شود رفت شايد مگر چند سال پيش که هر پسر بچه ي سه چهار ساله اي, بازيگوشانه از زيرش مي رود. ولي جثه بزرگ شده تر, پا را ناگزير مي کند از آسفالت.
***
پيکان سفيد رنگ بوق مي زند. درد شديدي است که در ران چپ و همان لحظه, فرق سرش و آب لجن که تن را سرد و خيس مي کند.
راننده گفت: آقا! چرا پسرت اينجوري کرد؟ چرا پريد تو آب؟
پ.ن: اين داستان کوتاه, مربوط به يک کارگاه خصوصي است ولي چون خيلي دوستش دارم, با بي پروايي مي نويسمش تا نقد و غلط گيري شود.
