تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال

تبختر... در نهايت استيصال

 پسرک, گام که بر مي دارد, يک به يک مي شمارد. درس اول: آن بالا که هستي, زير پا را نگاه نکن؛ فقط آخر خط. راه رفتن روي يک شلنگ آب با لبه ي جو, آنقدرها هم ترسناک به نظر نمي رسد. همين که اما ديواره نيم متر از زمين جدا شد, ترس دلت را مي لرزاند... اينجا ولي ترس مفهومي ندارد... يک طناب 2 سانتي, هفده متر بالا تر از سطح زمين. لحظه ي سقوط, لحظه ي مرگ است؛ پيش از اينکه ضربه ي زمين را بچشي و له شدن استخوانهايت را حس کني و گرمي خوني که از گوشت بيرون مي زند, صورتت را مورمور کند.

يک لحظه؛ يک مرگ؛ يک مرگ لحظه اي.

صداي جيغ تماشاگران با صداي بوق ماشين ها در هم شده است. انگار پسر حواسش نيست. حتا جدول کنار خيابان هم جاي خطرناکي است. پايت را که زمين بگذاري, با کمي چاشني شانس _ بدشانسي_ بوق ماشين اول را شنيده نشنيده, جاي سپر را روي استخوان شکسته ي ران چپ و شيشه را بر فرق سرت احساس مي کني! درست در يک لحظه؛ درست کنار خط عابر. پدر هميشه مي گويد: حواست به ماشينا باشه. کسي که سواره, پياده نمي فهمه!

حواس جمع ماشينها؛ سواره ها پياده ها را نمي فهمند. اگر پدر بود, شايد گندگي هيکلش, کمک فهمِ راننده ها مي شد. اين تنهاييست ولي که همه چيز را به هم ريخته است. پدر _حالا که مرده_ سوار پر فرشته ها, لابد پياده ها را نمي فهمد! و از آن بالا لابد به راننده ها حالي کرده که مواظب پسرک باشيد!

پسر, سالم در آن طرف خيابان است و باز بر لبه ي جدول. شاخه اي درخت, تا وسط خيابان آمده و از زيرش نمي شود رفت شايد مگر چند سال پيش که هر پسر بچه ي سه چهار ساله اي, بازيگوشانه از زيرش مي رود. ولي جثه بزرگ شده تر, پا را ناگزير مي کند از آسفالت.

***

پيکان سفيد رنگ بوق مي زند. درد شديدي است که در ران چپ و همان لحظه, فرق سرش و آب لجن که تن را سرد و خيس مي کند.

راننده گفت: آقا! چرا پسرت اينجوري کرد؟ چرا پريد تو آب؟

 

 

پ.ن: اين داستان کوتاه, مربوط به يک کارگاه خصوصي است ولي چون خيلي دوستش دارم, با بي پروايي مي نويسمش تا نقد و غلط گيري شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:30  توسط جلال  | 

داشتم آرشیو موسیقی ام را مرور می کردم که چاووشها را دیدم. سر کتابها هم. تاریخ ساخته شدن آثار جالب بود. خیلی هایش مال سال ۵۶ و حتا تک و توک قبل از آن است. اوجش در سال ۵۷ و پایانش در ۶۰ و ۶۱.

انکار نقش و تلاش هنرمندان آن دوران (به خصوص در حوزه موسیقی) دور از انصاف است.

بررسی جریان موسیقی ایران در دوران انقلاب و بعد از آن تا سالهای آغازین جنگ، احتمالا موضوع جالبی خواهد بود برای محققین.

این هم یک لطف بزرگ دیگر که در حق تحقیق و جماعت محقق کردم!!!

همین

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 15:18  توسط جلال  | 

سلام... پس از مدتها

اینکه چرا اینقدر دیر و ... بماند. مفصلا خواهم گفت. برای شروع دوباره نوشته ای می گذارم که نیاز به نقدر زیاد دارد.

نقدی بر رمان ابلوموف:

در رمان ابلوموف، بیش از شخصیت، با تیپ روبرو هستیم. تیپهای عمومی روسیه در قرن ۱۹. صرف نظر از خود ابلوموف، می توان دو دستگس واضح بین مردم روسیه را دید. عده ای انگشت شمار که بسیار پرکارند و با همت و پشتکار و دسته ای دیگر، عیش طلب و نادان. گنجاروف در این اثر تیپ های مختلف را رو بروی هم قرار داده است ولی در نهایت، شکاف دیگری را بین جامعه نشان داده است. شکافی که در یک سوی آن ایلیا ایلیچ و آگافیا قرار دارند و در سوی دیگر، دیگران. این دو تنها شخصیت های سفید این اثرند. با دیدی اخلاقی، خواننده ی منصف نمی تواند تفاوتی ذاتی بین تارانتیف، زاخار، الگا و شتلتس قایل شود.یکی از روی خود خواهی ابلوموف را سرکیسه می کند و دیگری از روی خود خواهی او را رها می کند. الگا که می داند ابلوموف می تواند او را سعادتمند کند، راه آسانتری را پیش می گیرد که همان شتلتس است. زاخار که هستی اش وابسته به ارباب جوان است، او را خرد خرد و کودکانه چپاول می کند.

اینجاست که این شکاف نمایان می شود. فیلسوف آرامش طلب و زن ساده دل و مهربان روستایی در یک سویند: ابلوموف که زندگی را آنقدر با ارزش نمی داند تا زندگیش فدایش شود و آگافیا که اصلا زندگی را نمی فهمد. در سوی دیگر همه ی کسانی هستند که یا زندگی را در پول می بینند و ا در تلاشی بی هویت برای فرار از روح زندگی.

شتلتس و الگا در این اثر دو شخصیت مثبت به نظر می رسند و زاخار و تارانتیف دو شخصیت منفی. دقیقتر اما، تارانتیف و زاخار، هر دو بدی های سطحی و معمولی اند: حیله گر و طماع و بد طینت. دو دیگر نفر اما خاپنند.گناهکارانی بسیار پست تر: شتلتس هرچند سعی می کند خود را از این خیانت مبرا بنمایاند، این ویژگی خود را در پاریس به وضوح نشان می دهد. آنجا که بلافاصله پس از شنیدن درد دلهای الگا، موقعیت را برای تصاحب او آماده می بیند. الگا نیز به راحتی گذشته اش را با ابلوموف که به اقرار ابلوموف سالها او را بزرگتر و پخته تر کرده است، فرا موش می کند و دست در دستان شتلتس می گذارد و زندگی راحت تر را انتخاب می کند و همراه با او در مرتبه ی دیگری از روزمرگی نادانسته که بسار هولناک تر از ابلوموفیسم است فرو می رود.

ابلوموف که می داند همگان کورند و کرند و نمیخواهند بفهمند که زندگی چیزی جز کار کردن و تلاش شغلی است و در عین حال، توان تغییر دادن را هم در خود نمی بیند این ارزشهای بی ارزش را به آنان وا می گذارد و خود خواسته در باتلاق روزمرگی فرو میرود و در کنار کسی که از فلسفه ی زنگی اش بی خبر است می ماند. زنی که عینیت محبت است و فداکاری.

بر اساس منطق ناتورالیستی اثر، باید تنبلی و راحت طلبی ایلیا ایلیچ را در دوران کودکی اش ریشه یابی کرد. کودکی که در بخش خواب مفصلا شرح داده شده است. و لابد این کودکی متفاوت است که ایلیل ایلیچ را ابلوموف کرده و شتلتس را شتلتس. سوال اما اینجاست که چگونه آدمی چنین تنبل و تن پرور عازم سن پترزبورگ می شود. درس می خواند. فلسفه می آموزد. می خواند. می نویسد  و صاحب این همه فضل و کمالات ـکه قراین آن در اثر فراوانند- می شود. پس ابلوموفیسم در دوران جوانی کجا بوده است؟ باید دقت کرد که ایلیا ایلیچ در سنین ۱۵ تا ۳۰ سالگی آنقدر پیشرفت می کند که می تواند به راحتی همه را مجذوب خود کند و به دوستی خود مفتخر.

شاید جواب این سوال در زندگی خود نویسنده باشدو گنجاروف پس از تحصیل، از جهان و هر آنچه در آن است اعلام آزادی می کند. بالافاصله اما مشغول منشی گری اداری می شود و وارد ورطه ی ابلوموفیسم می شود. جالب اما ینجاست که او موفق می شود از ابلوموفیسم رهایی یابد و زندگی پرهیاهوی شتلتس گونه برای خود بسازد. کاری که ابلوموف موفق به آن نمی شود، خود فریبی است.

زندگی ابلوموف، عینیت بارز روزمرگی است. روزمرگی آشکار. روزمرگی که ابلوموف کاملا به آن آگاهی دارد و زندگی شتلتس، روزمرگی خفی است. خودفریبی عمیقی که بسیار خطرناک تر از ابلوموفیسم است و جالب اینکه شتلتس، متفرعنانه از آن بی خبر است.

شاید ابلوموف که به نادانی خود واقف است، سرانجام لنگان لنگان خرک خویش به مقصد برساند. شتلتس اما که نمی داند در چه ورطه ای فرو رفته، در جهل مرکب ابدالدهر خواهد ماند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 0:13  توسط جلال  |