تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال

تبختر... در نهايت استيصال

این آقای «جرجیا منِ موردِ نظر » دق داد مارا بس که فرمود زود به روز کن! بیکار آن طرف دنیا نشسته فکر می کند ما هم بیکاریم. تازه بیکار هم که باشیم، قرار نیست به حرف این و آن بنویسیم!

انگار نه انگار ما آخرین بازمانده ی بزرگانِ حکمتِ تاریخِ بشری هستیم. گیرم که نوشتم و خواندی و حال کردی. جواب افلاطون و نیوتن و بزرگمهر و فارابی و ابن سینا و شیخ بهایی و بقیه را که تو نمی دهی.

مسوولیت سنگینی است. می دانید که... چشم امید دوستان به زیان و بیان و کلام و نوشتار ماست... با این حکمت ِ باهره که از ما می جوشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 13:46  توسط جلال  | 

1-  وقتی، ام جیٍِ عزیزم توی وبلاگش گفته بود: « نمی دانم به کدام سازِ خودم برقصم.» اگر این جمله را بخوانم، تاکیدم روی «کدام ساز» است. نمی دانم به کدام ساز ... به اینجا که می رسم همه چیز تمام می شود. نه سازی جایی هست که صدایی بدهد و. . .  گفتم؛ به اینجا که می رسم تمام می شوم.

۲- این چند مدت خیلی اتفاقها افتاده. هم خوب و هم بد... 

خوبهایش، خلاص شدن جلال است از شر خدمت مقدس سربازی...

خوبهایش دوستی جلال بود با عزیز هنرمندی که «گرافیک رانی» است. یادم باشد بپرسم یعنی چه!

خوبهایش محمد سنگتراش شیرازی عزیز بود که دخترخاله عروسش شد.

خوبهایش «مجنونِ موردِ نظر» بود که توی جرجیا نشسته و هی اس ام اس می زند که چرا به روز نمی کنی و حرفهای دیگر که محرمانه است!

و اما بدهایش...

بدهایش، بابای مسعود، آن خطاط - که هنرش را در لوگوی تبختر... می بینید- است که چند مدتی است خیلی مریض است. التماس دعا داریم... از طرف مسعود و همه ی دوستانش.

بدهایش بیماری پوریای عزیزم است که برای او هم التماس دعا دارم.

بدهایش عمویِ عزیزِ دوستِ عزیزی بود که رفت... خدا بیامرزدش.

3- و بدترین اینکه جلال مانده به کدام ساز...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 22:0  توسط جلال  |