شخصی دعوی پیامبری کرد. گفتند: رسولان را معجزتی باید. معجزه تو چیست؟ گفت: درخت را بخوانم و بیاید.
فردا روز خلق مجتمع گشتند تا اعجاز مدعی بینند. مدعی درخت را گفت: بیا! درخت بر جای بماند. دیگر بار بخواند و درخت بماند. سیم بار نیز بهکذا. پس مدعی خود سوی درخت شد.
خلق برآشفتند: پس کو معجزه ات؟
گفت: پیامبران را غرور نشاید. چون او نیاید ما برویم!
******
این حکایت را دوست عزیزم جناب مهدی شفیعی برایم گفت. چرا و در چه موقعیتی بماند! ذکر ماخذ کردم تا مدیون نباشم!
+ نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 12:56  توسط جلال
|
