تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال

تبختر... در نهايت استيصال

سرور ارجمند ما جناب ایلیا ایلیچ فرموده بودند- در خطاب به دوستانش که از کار مشغولیتهایشان می گفتند- تو که از صبح کله سحر تا نصف شب کار می کنی، پس کی زندگی می کنی؟!

حاج اصغر راننده ی خاور گفت: هفته ای دو بار بیشتر بار نمی برم. کار زیاد مال تراکتور است!

....

آی ابلوموف! کجایی که ببینی خَلَفَت، جلال، به چه روزی افتاده که تراکتور رفته سراغ لنگ و ما یَرطبٍت به!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 11:51  توسط جلال  | 

هوا تاریک شده. هیچ چیز پیدا نیست. نمی دونم چند ساعت می شه که خوابیدم. پشتم خیس شده و تمام بدنم نمناکه. یه چیزی مثل پودر روی صورتم می ریزه. شاید گچهای سقفه که زمستون پوسته کرده بود. کلی حال کردم.
امروز تمام زندگی ام را دو باره دیدم؛ همه اش را. حتا اونهایی که یادم نمونده بود. بچگی ام را که هیچ چیز نفهمیده بودم. و بقیه اش که نفهمی بود. می فهمی و نمی فهمی. نمی فهمی و می فهمی که نمی فهمی. بعدا تازه می فهمی که نمی فهمی و خیال می کردی می فهمی. این را شاید اصلا هم نفهمی. اما یک روز آخرش می فهمی که نمی فهمی حتا اگر نفهمی...فهم؛ وهم...
بچه که بودم، خیلی از بوی بنزین خوشم می اومد. هر جا بنزین دم دستم بود، مقداریشو کف دستم می ریختم. اولش دستم سرد می شد. بعدش هم یه جورایی سوزن سوزن می شد؛ یه جور عقده ی بچه گانه. اونقدر اون رو بو می کشیدم که تهٍ ... می سوخت.
بوش حتا از بوی عطرهایی که از پسر همسایه مان کش می رفتم بهتر بود. خیلی از بوی بنزین خوشم می اومد بچه که بودم.
اما این بنزین، همین که یه چهار لیتریش الان دستمه، ابدا اون بوی قدیم رو نمی ده. بنزین هم بنزینهای قدیم! بنزینهای حالایی، تمامٍ سرب و املاح و مواد معدنیش رو می گیرند. بوی لجن می ده بنزینهای امروزی.
...
سردم شد. بعدا تمام بدنم سوزن سوزن شد. مثل قدیما. البته نه مثل قدیما. شاید به خاطر بنزینش بود. سیگارم را برداشتم. کبریت را کشیدم. سیگار خیس نشده بود؛ روشن هم نشد.
حالا دیگه تموم صورتم رو اون پودرها پوشونده...
+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 23:33  توسط جلال  | 

این موقع از سال خیلی اوضاع میوه های فصلی خر تو خر میشه!

سیب و پرتقال هنوز هست... هندونه و اینا هم می آد که مثه قنده(یعنی سفیده نه شیرین!) با پرداخت بهایی حدود پول خون پدر و اینها هم می شود میوه های تابستونی خرید. بازار ولی بازار ٍ توت ه!

چند روز پیش یه نوع توت تو خونه دیدم و جاتون خالی ... چیز جالبی بود... ابعادش ابعاد توت سیاه (نه شاه توت یا توت قیچی!) ولی سفید رنگ بود. مزه زرد آلو میداد و اسمش بود توت موزی!

حالا بماند که ما بچه دهاتی های تازه به دوران رسیده چند قرنی از متمولین خرده بورژووای متفرعن تهروانی عقب تریم و یحتمل مدتها بعد از اونها این پدیده ی جالب رو کشف کردیم ولی لااقل شعورمون می رسه که از همچین چیزهای عادی ای هم درس بگیریم!

درس امروز: هر چیز التقاطی لزوما بد نیست. حتا می تونه جالب باشه!

و اما یه مساله جالب دیگه اینه که تو این موقع سال خرمالو حتما جایی پیدا نمی شه! به همین مناسبت این عکس بینظیر رو میذارم واستون. خرمالو خیلی چیز مزخرف و بدمزه ای به نظرم می آد ولی کاربردهایی هم داره که بماند!

ovlhg,

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 9:41  توسط جلال  | 

اول:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/موجیم که آسودگی ما عدم ماست
در طلب گوهر گویای عشق/ موج زند موج چو دریا دلم

دوم:
موج
تابع موج
موج سوم
موج دوم خرداد
موج جدید گلدکوئست
موج مثبت / موج منفی
موج مکزیکی

آدم موجی

سوم:
مجازات
مجادله
مجوز
مجاور
مجانب
مجتبی قادری
مجاب

چهارم:
مجه
مجده
مجدگانی

پنجم:
حالم از موج و همه ی مشتقاتش به هم می خورد...

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 21:11  توسط جلال  | 

آبجی گرامی ما می فرمایند: وبلاگ مال آدمای بیکاره!

منظورش لابد هم نوشتن است و هم خواندن.

نه اینکه چند مدتی است ما دور از جان چونان استر سرمان به کار است... نتوانستیم فعالیت مفیدی انجام دهیم. دعواهای پیشین هم البته زیاد بی تاثیر نبود!

به هر حال همینه که هست...

بعد التحریر: با اینکه کمی دیر شده ولی بعضی چیزها دیر و زود ندارد. مثل تبریک گفتن روز معلم به معلمها...

پ.ن: اینجانب هر کسی را که فکر کند در اثر ارعاب و تهدید و فشار این تبریک آخری را گفته ام به شدت محکوم می کنم و اعلام می دارم... الهی بمیری!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 22:21  توسط جلال  |