اینکه با شخصیتهای یک رمان، یک فیلم و کلا هر پدیده ی دراماتیک دیگری هم ذات پنداری کنم، مدتها بود فراموشم شده بود.
نه! فکرش را که می کنم می بینم مدت زمان زیادی هم نیست. یعنی چند مدتی است که کمتر فرصت مطالعه یا دیدن فیلم داشته ام و همین باعث شده زیادی با شخصیت ها قاطی نشوم. فکر کنم فیلم را بی خود وارد کردم. همان کتابٍ خالی باشد خیلی بهتر است.
بارزترین هایشان -رمانهایی که با شخصیت هایشان به شدت هم ذات پنداری کرده ام را می گویم- ابلوموف است و اعترافات (اگر بشود اسمش را رمان گذاشت). ماجرا آنقدر جدی است که معتقدم اگر بخواهم اتوبیوگرافی بنویسم، کاملا شبیهٍ اعترافاتٍ روسو می شود و اگر بخواهم زندگی ام را رمانی با راوی دانایٍ کل کنم، ابلوموف...
نمی دانم همه اش قدرتٍ نویسندگانٍ این کتابها (و چندین کتابٍ دیگر که جزیی تر مرا نوشته اند!) است یا به شخصیت خودم هم مربوط می شود که نویسندگان بزرگ آن را می نویسند!
همه ی اینها را گفتم که بگویم: «منٍ او» را که «دیوونه» زحمت کشیده بود، بالاخره تمام کردم. حدودٍ دو ماهی طول کشید که سی صفحه ی اولش را بخوانم و حدود یک روز هم چهارصد و هفتاد هشتاد صفحه ی مابقی! وقتی تمام شد، همذات پنداریٍ عجیبی با «علی آقای فتاح» داشتم. نه اینکه مایه دار باشم و لوطی و ... . نه! مساله چیزهای ذیگری است. (رجوع کنید به دیوانه چون طغیان کند ۶) فکر کنم «دیوونه» هم یک جورهایی همان «درویش مصطفا» باشد. یا «درویش مصطفا» «دیوونه» باشد. نمی دانم... اول کتاب نوشته: « ملت عشق از همه دینها جداست. فلانی / اسفند 84» وسط این کتاب هم یک دستمال کاغذی سفید هست که رویش نوشته:
«من عشق فعف ثم مات مات شهیدا. سپاس! از طرف دیوونه»
با روان نویس قرمز. یادش رفته حکما که آخرش بنویسد یا علی مددی! شاید هم من یادم رفته که بنویسم. اشتباه نشود. فاعلٍ این فعلهای سوم شخصٍ مفرد، در جملاتٍ آخر، «دیوونه» است نه «رضا امیرخانی» نویسنده ی کتاب!
بگذریم... خواندن رمانی را که به روایتٍ جریانٍ سیالٍ ذهن تحریر باشد و قیمتش خیلی کمتر از پولٍ خونٍ پدرتان و اسم آن هم«منٍ او»، به همه ی کسانی که نخوانده اندش، توصیه می گردد.

