تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال

تبختر... در نهايت استيصال

خیلی نامردیه که به مناسبت سال نو چیزی نگم...

ولی نامردی بیشتر اینه که چیزی نداشته باشی بگی و بخوای حتما پست نوروزنامه داشته باشی.

لذاست که اینجانب، جلال، راقم سطور تبختر در نهایت استیصال، ضمن اعلام انزجار از همه بدیهای عالم و آرزوی نابودی همه ی آدم بدهای عالم، برای همه آرزوی سالی جدید می کنم!

در ضمن اعلام می گردد:

انرژی هسته ای، همچنان حق مسلم ماست. حتا اگه الف نون هم همین رو بگه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 23:23  توسط جلال  | 

۱- رسم است که این روزها از نوروز و آغاز یک سال خوب و آرزوی صد سال به زین سالها و ... حرف بزنیم و بشنویم. من اما هرچه فکر می کنم می بینم نوروز هم یک روز گند است مثل بقیه روزها. فقط یک سال گه تمام می شود و یک سال گه تر شروع می شود. فقط همین.

۲- می خو.استم یک چیز استثنایی برای فردا بنویسم ولی حیف مطلب سوخت شد! تغییر ساعتها در روز اول سال علاوه بر همه ی خوبیهایش، یک اتفاق بی نظیر هم در پی داشت. هیچ فکر کرده اید که روز بیست و نه اسفند بیست و پنج ساعت است؟! یعنی یک ساعت در یک سال هست که جزو عمر ما حساب نمی شود. البته اگر در نیمه اول سال بمیرم!

لطفا اگر فهمیدید منظور هیات محترم دولت از تغییر نکردن ساعت چیست لطفا به من هم بگویید.(علامت تاسف) 

۳- انگار این دوستانمان در فرانسه، نه که چند سالی است انقلاب نکرده اند، بدجوری حوصله شان سر رفته. عزمشان را جزم کرده اند یک انقلاب دیگر راه بیندازند! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 15:5  توسط جلال  | 

سعادت راستین، بدون داشتن لحظه های تنهایی مفهوم ندارد.
بی شک، ابلیس، آن فرشته مطرود، به خاطر عشق به تنهایی _ عشقی که فرشتگان با آن بیگانه اند_ به پروردگار خیانت کرده بود.

پ.ن۱: هر چه فکر کردم یادم نیامد این جملات از چه کتابی در ذهنم مانده. احتمالا یا از «جهالت» کوندرا است و یا از «سقوط» کافکا. اگر می دانید یاد آوری کنید تا اصلاحش کنم.

پ.ن۲: انسان طاغی فرموده که سقوط از کامو است. فکر کنم درست میگه ولی یلدم نیست. اگه یادم بود که درست می نوشتم!

پ.ن۳: انگار اگه جمله رو به اسم خودم هم جا می زدم اتفاقی نمی افتاد! حیف وجدانم اجازه نمی ده!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 22:59  توسط جلال  | 

واقعا دست همه درد نکنه! آدمم اینقدر گاگول و ندید بدید میشه؟! (علامت تاسف!)

بابا مگه تحول فقط به این چیزاست؟ لابد بچه ام رو هم فرستادید کلاس اول!

خدا به همه عقل بده... زیاد! 

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 22:11  توسط جلال  | 

امشب قرار است یک تحول عظیم در زندگی ام رخ بدهد. اگر شد انشاء الله، حتما خبرتان می کنم/

پ.ن: بازگشت غرور آفرین امیرخان بلژیکی را به عرصه وبلاگ نویسی تبریک می گویم. هوووووووووووورا! 

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 23:43  توسط جلال  | 

توی پادگان ما رسم جالبی وجود داشت.. هرکسی که ترخیص می شد، اجازه می داد دوستانش ساکش را ببندند و وسایلش را جمع کنند. این وسط هم بچه ها، یکی از وسایل او را _ که شاید معروفیت طرف هم به آن بود_ مثل چاقو، فندک، جا سوییچی، ملحفه و ...، بر می داشتند و روی آن اسم و آدرس و شماره تلفن صاحبش را برچسب می زدند و در کمد یادگاریها نگه می داشتند. می گفتند: فلانی هم رفت توی کمد!
همیشه که سرباز جدید می آمد، محتویات کمد را به او نشان می دادند و دلداریش می دادند که بالاخره تو هم روزی می روی توی کمد.
یک روز داشتم خرت و پرتهای درون کمد را نگاه می کردم که چشمم خورد به یک دفترچه خاطرات: محمد رضا (...)،  شیراز (...). خط خرچنگ قورباغه جالبی داشت. آخرین خاطره این دفترچه را که خواندم، تا مدتها حال عجیبی داشتم. لابد محمد رضا هم همین حال را داشته که بقیه خاطراتش را ننوشته:
امیر، بچه آباده شیراز بود. باهم هم استانی بودیم و بیشتر می جوشیدیم. این پسر خیلی خوب بود. همین؛ خیلی خوب. در پادگانی که مثبت ترین آدمها، حداقل روزی هفت هشت نخ سیگار دود می کنند و بین بست چسباندنشان بیش از سه روز فاصله نمی افتد و فحش و شوخی ناموسی تکیه کلام همه است، آدمی که صبح به صبح، سر اذان، نمازش را بخواند و هرگز حرف زشتی از دهانش خارج نشود، حکم کیمیا را دارد. این بشر، آنقدر که آرام و مهربان بود، همه دوستش داشتند. مدتی بود با دختر دایی اش نامزد کرده بود و چند روز یک بار تلفن داشت. گوشی که زنگ می خورد، بچه ها سر به سرش می گذاشتند...
امیر! بدو! دختر دایی!
و امیر خجالت زده می رفت پشت گوشی. چند دقیقه پچ پچ... و خیلی زود قطع می کرد. فکر کنم در این مدت نامزدی، پنج دقیقه هم درست و حسابی با نامزدش حرف نزد.
روز قبل از ترخیصش، دو تایی مرخصی شهری گرفتیم و رفتیم شهر که کفش بخرد. پدر خانمش بلیط هواپیما گرفته بود که بالافاصله از پادگان راهی شود. قرار بود درست فردای ترخیص، عقد کنان باشد.
تصفیه حسابش که تمام شد، همه ناراحت بودند. خیلی ها را دیدم که یواشکی اشک می ریختند و خیلی ها هم از ترس گریه افتادن، نیامدند بدرقه. خلاصه امیر رفت. تا زمان پروازش سه چهار ساعت مانده بود.
نیم ساعتی می شد از در دژبانی بیرون رفته بود که برگشت. شخصی کرده بود. با همان کفشهای نو! شاخ در آوردم.
گفتم: خره! واسه چی برگشتی؟
گفت: اورم رو جا گذاشته بودم. نذر دارم وقتی خدمتم تموم شد باهاش دو رکعت نماز بخونم.
زدم پس کله اش و گفتم: خاک بر سرت! من ترخیص که شدم، اگه کلاهم هم بیفته اینجا برنمی گردم برش دارم.
اورکتش را پیدا کرد و رفت.
دلم بدجوری گرفت. تصمیم گرفتم «جیمی» بزنم بیرون. از زیر سیم خاردار. همیشه سربازها از پشت یک تپه که نه در دید دژبانی بود و نه برجکها، جیمی فرار می کردند. چند ساعتی توی شهر گشت می زدند و آخر سر هم با یکی دو باکس سیگار برمی گشتند. از رفتن امیر ده دقیقه ای می گذشت که از زیر سیم خاردارها رد شدم. تا جاده سی چهل متری راه بود. هیبت عظیم یک کامیون را از دور می شد دید. نزدیک تر که شدم، دیدم پارچه سفیدی، پشت کامیون، روی زمین افتاده. همیشه حالم از دیدن این منظره ها بد می شود. سرم را برگرداندم که چشمم به جنازه نیفتد. لب جاده که رسیدم، یک لنگه کفش، پرید وسط دیدم...

وای! من این کفشها را می شناسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 13:46  توسط جلال  | 

به یاد آن روزهایی افتاده ام که به دنبال باز یافتن آن چیزهایی که هیچگاه شاید گمشان نکرده بودم، آنچه کاغذ می شد سیاه می کردم. آن وقتها برای افتادن برگی از درخت، آنچه سرانجام هر برگی است، آنقدر فلسفه می بافتم و داستان می سرودم که خودم هم حتا گاهگاه حوصله باز خوانی آنرا نداشتم.
آن روزها می توانستم هر چه می خواهم بگویم و بنویسم! نه نوشته ی خصوصی داشتم و نه نوشته خصوصی ٍ خصوصی. حاضر بودم کاغذ پاره هایم را بگذارم کنار خیابان تا هر کسی که می گذرد، کمی از آن را بر دارد و بخواند.
آن وقتها، شاید اگر این روزهای خودم را می دیدم، ساعتها و ساعتها، صفحه ها و صفحه ها، دفتر ها و دفتر ها می نوشتم و می سرودم و می گفتم. دریغ اما که امروزم را، حتا شبها، آن وقتها که می خواهم اگر توانستم بخوابم هم سخت باور می کنم. نمی دانم چرا نوشتن شده است برایم عذاب. انگار این اثر نوک انگشتم است که بر سفیدی کاغذ می ماند و بخشی از وجودم که ذره ذره خورد صفحات می رود! آن قدر کاغذ و نوشته سوزانده ام که شک کرده ام خودم هم محرم خودم باشم. می ترسم آن حقیقتی را که از آن می ترسم، در نوشته های خودم ببینم؛ در گیر آن فکرهایی شوم که باز خواب شبها را از من گرفته و روشنایی روز را، جز آن وقت که خورشید آستانه قربانی شدن را طی می کند از چشمانم جدا افکنده.
دلم می خواست مثل آن روزها که تازه فهمیده بودم الف و ب را کنار هم که بگذاری و کمی پس و پیشش کنی می شود بابا، پاکٍ پاک، ساده  ی ساده، می آمدم و می رفتم و می گفتم و می خندیدم.
حیف اما آنقدر پایینم که همه ی نفسم هم اگر مانده باشد، باز تا به سطح برسم، خفه شده ام!

پ.ن1: این نوشته را در دوران گذار از عصر دوم جاهلیت به عصر سوم نوشته ام. جالب اینجاست که خیلی جاها را و خیلی جملات را، خودم هم نمی فهمم! مثل آخر پاراگراف دوم.
پ.ن2: اگر عمری باشد، بعدا این عصرهای جاهلیت را که چهارمینش می گذرد! برایتان تاریخ نگاری می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 21:45  توسط جلال  | 

توضیح:

۱- اسم این عکس را مدتها پیش گذاشتم «ما». دلم می خواست پستهای «دیوانه چون طغیان کند...» را با این عکس تمام کنم ولی همان که نوشتم را ترجیح دادم!

۲- اگر اسم مناسب تری برای این عکس به ذهنتان می رسد لطفا بگویید.

۳- عکس هم باشد هدیه ای برای «هلیا جان» که خیلی مشتاق بود!

۴- افسانه «موش که تو سوراخ نمی رفت» هم باشد برای یک وقت دیگر... به تحقیق نیاز دارم!

ma

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 22:29  توسط جلال  | 

یکی دو ماه پیش، بالاجبار پای تلویزیون نشسته بودم و در جمع گرم خانواده سریال زیبا و دیدنی گرفتار را می دیدم. ورژن جدید همان آقای گرفتاری که بعد از چندین سال چشم به راه بچه بودن، فرزندان نه قلو نصیبش شد! اواخر هزاره پیش از شبکه یک سیما، برنامه «جنگ هفته» پخش می شد. قسمت آخرش بود. مژگان، که تصادفا معشوق برادر جناب گرفتار هم بود، صبح زود از خانه رفت بیرون و سند خانه را دم در پاره کرد. گفتم چه جالب! سریال به این مزخرفی آخرش با عروسی و خوبی و خوشی تمام نشد...
امشب دوباره در همان جمع گرم خانواده که عرض کردم، بالاجبار پای تلویزیون نشسته بودم. از تعجب شاخ در آوردم! دوباره گرفتار بود. گفتم بدبختی را ببین! هنوز سریال تمام نشده از نو شروع شد!
زهی خیال باطل! سرال تمام نشده بود و انگار رشته سر دراز دارد...

پ.ن1: کسی سیانور تعاونی سراغ نداره؟ ممکنه احتیاجم بشه!
پ.ن2: نمی دونم ie چه مرگش بود. مجبور شدم از Mozila Firefox استفاده کنم. توی اینم تولبار فرمتینگ نمی آد. وگرنه می خواستم از او آدمکهای مضحکش استفاده کنم!
+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 22:13  توسط جلال  | 

جای همه خالی! بعد از غروب داشتم با یکی دو تا از دوستام کنار زاینده رود قدم می زدم. نرسیده به سی و سه پل گفتم: بنظر شما آب راکد نیست؟ یکی از دوستام گفت: نه! اینجا عمق زیاده آرومه... فکر کردم دیدم شاید دلیل اصلی آروم نبودنم بیشتر وقتها... اینه که عمقم کمه! پ.ن: خیلی وقتها مردم حرفهایی می زنند که خودشون هزار سال نمی فهمند چه حرفهای جالبی بوده!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 21:46  توسط جلال  | 

اگر بخواهم مختصر و موجز بنویسم، می شود همان که در پست دوم وبلاگ تبختر آورده ام. بهتر! با این وضعی که این چند مدت نوشته هایم پیدا کرده و همه را با جاهایی برده که اصلا دلم نمی خواسته، همان بهتر که طول و تفضیل بدهم. گور پدر همه کسانی که می گویند مختصر و مفید بنویس!

پروانه عزیز! سلام...
دردنامه ای نوشته بودی که خیلی ها را به عکس العمل وادشت. فعلا هچ علاقه ای ندارم درباره کسانی حرف بزنم که به عادت مرسوم روشنفکنرماها این دوره و زمانه، هنوز نمی دانند باید نوشته را نقد کرد و نه نویسنده را.

می خواهم بگویم چرا آنچه نوشته ای را به هیچ وجه نمی توانم یک نوشتار تحلیلی بدانم و جز به عنوان یک نوشته احساسی لیبل کنم.

دوست عزیز!
در این عصر منحط که بمباران خبری و منجلاب اطلاعات عمومی امان اندیشه ی همه را بریده، تشخیص اخبار صحیح و قضاوت بر مینای آن کار شاقّی است. پذیرفتنش زیاد سخت به نظر نمی رسد که تا دیتای موثقی در اختیار نباشد، تحلیل اساسا اشتباه است. شما آن طرف دنیا نشسته اید و غرق در منابع اطلاعاتی خود و ما هم اینجا، وسط معرکه گیر کرده ایم و هیچکداممان نمی دانیم واقعا چه خبر است. وقتی در ساده ترین رخدادها هم اخبار همه دنیا وهمه خبرگزاریها متناقض است، هر قدر هم سهل انگار باشی نمی توانی از کنار این خیانتهای اطلاع رسانی به راحتی بگذری.
به اینجا که می رسم، یک چیزی بدجوری توی ذهنم وول می خورد: « هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیرد.»
می خواهم بگویم هرقدر هم منصف باشیم، با این داده ها که به دست من و شما می رسد نمی توانیم تحلیل مناسبی درباره ی رخدادها داشته باشیم. چه برسد که روی آن قسم هم بخوریم و دیگران را به چوب کژفهمی و غفلت برانیم.

دوست گرامی!
توی ایران که باشی؛ نه! ایرانی که باشی و پیگیر ماجراهای ایران، به روز نکشیده، کلکسیون دانسته هایت چنان ملغمه عجیبی می شود که اگر بنویسیشان، ناخواسته یک متن فخیم با روایت جریان سیال ذهن می شود. کافی است در روز دوبار تاکسی سوار شوی یا در صف نانوایی ده دقیقه معطل شوی و خلاصه راحتت کنم... کافی است مثل همه بقیه مردم زندگی کنی و گوشهایت را نبندی. آن وقت است که می توانی از مبلغ دقیق مهریه زن دوم فلان وزیر گرفته تا قیمت زیرپوش سه شنبه های محمدرضا گلزار و نام و شماره تلفن بمبگذار متروی لندن و ساعت دقیق حمله یگان سوم هوابرد لشگر هجدهم ارتش  ایالات متحده و تجهیزاتشان را بفهمی!
ماجرا اینجا دردناک می شود که بالاخره باید از تاکسی پیاده شد و بحث نیمه تمام می ماند. آن وقت است که از خودت هم فتوا می دهی! به همین سادگی ماجرا پیش می رود و در پایان روز تبدیل می شوی به یک انبان عظیم اطلاعات که سرجمع چهار تا جمله ی به درد بخور هم توی آن پیدا نمی شود. آخر شب هم خودت را ریست می کنی و ذهنت را شخم می زنی تا فردا که دوباره وارد جامعه می شوی، دست خالی و بی برکت نمانی!

پروانه عزیز!
خیلی راحت همه چیز را به هم ربط داده بودی و خیلی راحتتر قضاوت کرده بودی و حکم نهایی را صادر کردی. هرچه سعی می کنم تفکیکی بین حرفهای تو که ظاهرا دل خوشی از نظام جمهوری اسلامی نداری  _ و بسیار چیزهای دیگر از این دست که اینجا و آنجا هر روز می شنوم _و کسانی که سنگ ولایت و حکومات اسلامی را به سینه می زنند قایل شوم، نمی شود. شما خیلی راحت بمبگذاری را به حکومت ایران نسبت می دهید و آنها هم خیلی راحت به صهیونیستها. شما خیلی راحت فضله پرندگان عالم را نثار کسانی که در بیست و دوم بهمن ماه به خیابان ریختند و آنها خیلی راحت می گویند که خبرگزاریهای صهیونیستی دنیا خبر حضور مردم را سانسور کرده. شما خیلی راحت می گویید انرژی هسته ای برای ایران مثل چاقو در دست دیوانه ای مست است و آنها خیلی راحت می گویند استکبار نمی خواهد ما به فن آوری برسیم و عقب بمانیم.
انصاف دهید... چه فرقی بین حرفهای شما و آنها هست؟ اگر فاشیسم بد است، برای همه بد است.

همراه گرامی!
این طور بی محابا سخن گفتن و (به زعم من) منفعلانه و احساسی آسمان و ریسمان بافتن، آب بر آسیاب کسانی می ریزد که می خواهند همه در این سطحی ترین و بی ارزشترین لایه از نگرش سیاسی بمانند.

والسلام علی من التبع الهدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 21:7  توسط جلال  | 

این نوشته مربوط است به ۱۹ بهمن ماه. زمانی که وبلاگ هی فلانی تازه راه افتاده بود.

 

بالاخره «علی آقا» و هیولاتش* «حجت» یاعلی گفتند و وبلاگ را آغاز کردند. حجت مدعی است «حرف زیاد است. اگر فرصت شود می نویسم.» علی آقا هم در مقام مدعی العمومِ شرافت علیه دنیا اعلام جرم کرده. وبلاگ هی فلانی را عرض می کنم

حالا که سرانجام به اینجا رسیدیم وقتش شده بگذاریم آن آتش که سالها پاییدیمش تا گر نگیرد (و از شما چه پنهان گهگاه زیرزیرکی فوتش کردیم تا خاموش نشود) زبانه بکشد.

حجت را که لابد تا حالا شناخته اید.اگر هم نه این پست را بخوانید. من هم که جلالم. می مانند دو نفر دیگر:

علی آقای پورپیرعلی (کامنتش را در این پست بخوانید) که سردبیر نشریه فخیمه خاکستری بود و مهدی شاهپوری که عینیت واژه نیهیلیسم است. قرارِ من و مهدی فعلا  این است که نفر به نفر با آنها بجنگیم. من با علی و مهدی با حجت. نه اینکه فکر کنید ما با هم و آنها با هم همرزمند... این اتفاق فعلا افتاده ولی برایم مثل روز روشن است که در آینده نزدیک جنگ چهارجانبه خواهد شد.

اشتباه نشود! این یک دعوای شخصی نیست. جنگ جنگ ِ ابنا بشر است از زمان تناول سیب تا ابدالابدین....

کوزه (یا تانکر!) بیاورید و از این دریای متلاطم بهره ببرید

*«هَیولات» در گویش این طرف دنیا همان «هالولِت» است به معنی برادر زن!


ستون پریودیسم - هومیوپاتی را می گذارم در اختیار مهدی. اولین مطلبش را هم همین پایین می خوانید.  برای خودم هم بعدا عنوانی انتخاب می کنم.


آموزش گام به گام ترک سیگار بر اساس اصول خوردن بیشترین قورباغه در کمترین زمان.

توضیح: از اینکه این مطلب را برای مطالعه انتخاب می کنید متشکرم. امیدوارم ایده هایی که در اینجا مطرح می شود همان طور که توانسته به من و هزاران نفر دیگر کمک کند، زندگی شما را نیز برای همیشه متحول کند.

شش گام اساسی در ترک سیگار:

گام نخست: برای اینکه شما بتوانید سیگار را ترک کنید در ابتدا باید سیگاری باشید. چون اولا فقط یک سیگاری می تواند سیگار را ترک کند و ثانیا فقط یک سیگاری می فهمد سیگار پدیده ی مهوعی است.

گام دوم: برای شروع ترک سیگار لازم است اسمتان حجت، حجت ا..، حجتعلی، حجتقلی، امیر حجت، حجت حسن، محمد حجت یا شبیه به این باشد. در صورتی که شما اسمی غیر از این دارید می توانید با مراجعه به اداره ثبت احوال و هزینه کردن مبلغ ۵۵۰۰ تومان درخواست تغییر نام دهید.

گام سوم: قدم بعدی انتخاب همسری شایته و لایق شماست که در ادامه به این مهم خواهم پرداخت. نام همسر مانند نام خودتان دارای اهمیت است. اسمهایی که ما توصیه می کنیم عبارتند از مبارک، فرخنده، خجسته، میمنت، فجر، عمو نوروز و ... . دقت داشته باشید اسمهایی که با «ط» شروع می شوند اثر معکوس دارند!

گام چهارم: متخصصین ترک این مرحله را گام اساسی در ترک سیگار می دانند. در اینجاست که شما باید قورباغه خود را بگیرید(یعنی همان انتخاب همسر) شما می توانید از کانالهای بیشماری که در اختیار دارید وارد عمل شوید. ما در اینجا مراجعه به مادر دوستتان را پیشنهاد می کنیم. در این مرحله است که شما نقش و اهمیت خود را به اثبات می رسانید.

گام پنجم: کافی است پای تلفن بنشینید و منتظر زنگ آن باشید. پس از گرفتن جواب مثبت از طرف مقابل تنها یک گام دیگر تا ترک کردن شما باقی مانده است.

گام ششم: در اینجا لازم است شما حرکت پایانی را انجام دهید. با حاضر شدن در منزل همسر آینده تان استعمال، کشیدن و هرگونه مصرف داخلی و خارجی سیگار را برای همیشه ترک کنید. برای اطمینان حتا می توانید به همسر یا پدر همسرتان قول بدهید. این مساله نه تنها به معنی اجبار در ترک شما نیست بلکه بسیار هم لذت بخش است.

************

سعی ما در این مجال بر این بود که با ارایه یک الگوریتم ساده  این نکته را بازگو کنیم که همه ما در هر برهه از زندگیمان می توانیم به صورت ارادی و خود خواسته این بلای خانمان سوز را از خود و بچه هایمان دور کنیم.

شما می توانید علاوه بر شش مرحله فوق از نوشته ها و مقالات افرادی که در این راه قدم نهاده اند و با موفقیت و سربلندی از این آزمون بیرون آمده اند استفاده کنید. برای آشنایی بیشتر مراجعه کنید به:

نشریه دانشجویی خاکستری، شماره ۲، زیرنویس...

من می خواهم زن بگیرم/ حجت ا... مختاری

حتی شما دوست عزیز!/ همان نویسنده

روشهای ترک سیگار به صورت کاملا اختیاری/ همان نویسنده

...

لعنت خدا بر کسی که از این نوشته برای مقاصد فمینیستی استفاده کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 0:16  توسط جلال  | 

در ماهنامه آناهید (ماهنامه پژوهش های ایران شناسی ادبیات، اندیشه و هنر)، شماره ۱۰ (بهمن ماه ۱۳۸۴) گفتگویی بین «علی اتابکی» و «استاد پرویز مشکاتیان» با عنوان « هنر در غیاب تاریخ؟!» به چاپ رسیده است که خواندن آن را به شدت توصیه می کنم.
در بخشی از این گفتگو، علی اتابکی سوال جالبی پرسیده و مشکاتیان هم جالب تر جواب داده است:

اتابکی: دوست داشتید بچه کجا باشید آقای مشکاتیان؟
مشکاتیان: تولد را ناگزیر می دانم و مکان آن برایم مهم نیست. گمان می کنم اگر از شما هم بپرسم دوست داشتی در خانواده دیگری و در جای دیگری متولد می شدی، قطعا دیگر اتابکی امروز نبودی ... دیگر با تجربه امروز در جای دیگری نبودی. با تجربیاتی که در آن موقعیت و در جای دیگر کسب می کردی و صافی آن لحظه فرد دیگری بودی و گمان نمی کنم حاضر می شدی برگردی به آن موقعیت و فرد دیگری می شدی. این تمام گذشته ات را زیر سوال می برد. من نه اینکه انسان شاکری باشم، ولی انسان تهاجمی هم در اتفاقات پیرامونم نیستم. من مومن و معتقدم که انسان؛ این تنابنده ی بنده ی خدا می تواند به تابندگی برسد و محیط پیرامون خود را تنویر بخشد و ارزش انسان به این است. مهم نیست کجا متولد شده و در چه زمانی. در ساعت چهار صبح بیست و چهار اردیبهشت هزار و سیصد و سی و چهار یا هر تاریخ دیگر.
تولد ناگزیر است. تولد حاصل تعشق دو انسان متاثر از هم است. حاصل کار یک هنرمند هم همین گونه است. تفاوتش را هم می گویم؛ شما اگر زمانی به تابندگی رسیدید، می توانید بگویید اگر من مثلا شرایط خاصی برایم مهیا بود، شاید این چنین می شد. در حالی که باید بپذیرید که در آن صورت ممکن بود از راه دیگری سیر کنید و تجربیات دیگری می اندوختید و به اینجا نمی رسیدید. مثالی بزنم: بین بار آوری یک مادر که بچه ای را به دنیا می آورد و بارآوری یک هنر مند چه شباهتها و چه تفاوتهایی هست؟ مادر می داند بار را از چه کسی برداشته، کجا برداشته و کی برداشته. می داند نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد این بار را زمین خواهد گذاشت. اما هنرمند نمی داند کی، کجا و چگونه این بار را برداشته و کی به زمین خواهد گذاشت؟ این تفاوت این دو است. اگر بخواهیم شکوه آفرینندگی هنرمند را به زایش در طبیعت تشبیه کنیم، یا تمثیل کنیم، یا مشابه کنیم، یا مقایسه کنیم، فقط همین بس که بدبختی هنرمند از این است که نمی داند بار را کی به زمین خواهد گذاشت، اما او کار خود را خواهد کرد. فانتالو در ایتالیا بعد از اینکه من اشاره ای به این موضوع کردم گفت: پس آن همه دود چراغ خوردنها و سر مزار عطار رفتنها و شهر کهنه رفتنها چه می شود؟ گفتم آن طفلی که هنرمند در خودش باروآری می کند، از اینها به اندازه خودش بر می دارد. هرچه آنها بالنده تر و ژرف تر و عمیق تر باشد، طفلی هم که زمین می گذارد بالنده تر و بارآورتر خواهد بود و سخنش به فراگرد بیشتری از بشریت مردم خواهد رسید.

حتما این مصاحبه را به طور کامل بخوانید.

پ.ن۱: خیلی دلم می خواست قطعه خزان مشکاتیان را بگذارم ولی متاسفانه کماکان بلد نیستم آهنگ بگذارم. در آلبوم «مژده بهار» با صدای مرحوم ایرج بسطامی و نیز آلبوم « لحظه دیدار» پرویز مشکاتیان این قطعه هست. اگر دسترسی دارید حتما گوش کنید. قول می دهم برای همه خاطره انگیز است.

پ.ن۲: یک نفر به من گفت متنی که بعد از حرفهای مشکاتیان نوشته ای خیلی جالب است. نگاه کردم دیدم بعد از حرفهای مشکاتیان نوشته ام: «حتما این مصاحبه را به طور کامل بخوانید.» به این نتیجه رسیدم که احتمالا فکر کرده اند آنجا که بولد شده از خودم است. شدیدا این مساله را تکذیب می کنم. من اگر شعور همچین چیزهایی داشتم که خودم را علاف وبلاگ نمی کردم!

پ.ن۳: بعضی ها هم گفتند کل مصاحبه را بیاورم. شرمنده! ۱۵۰۰ تومان پول دادم بالای «آناهید». خیلی هم از آن خوشم آمد. هرکسی می خواهد متن کامل مصاحبه را بخواند می تواند این مبلغ را هزینه کند! چیزهای بدر بخور دیگری هم البته دارد که ارزش نشریه را به شدت بالا برده.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 20:31  توسط جلال  | 

دوست عزیزم، علیرضا (آرم)، در بخش نظرات کامنت جالبی گذاشته بود. هرچند حواسش نبوده که کامنت را در محل مربوط به خودش بگذارد!

عین کامنت را می گذارم و توضیحات خودم را هم از پی می آورم.

مي دوني که خاطرت رو خيلي مي خوام جلال! اين هم به خاطرِ عقايدت نيست، که سر-تا-پا باهات مخالف ام. مهم برام اينه که از نظرِ شخصيتي و اخلاقي ازت خوش ام مي آد - حتي از اون مزاجِ تندِ عصبيِ مزخرف ات ! - اما اين يکي رو نمي تونم تحمل کنم . تو اصلا حق نداري به چيزي که من بنا به تفکر و تجربه و مطالعه و هر کوفتِ ديگه اي قبول اش کردم؛ بگي «حماقت». اين جور باشه، بيرون زدنِ رگِ گردنِ شماها براي کاريکاتورِهاي محمد رو هم مي شه همين طور ديد. چه فرقي مي کنه؟ تازه من اينو با تلاشِ خودم به دست آورده م و تو اون يکي رو به ارث بردي. خودتو بذار جاي من، اگه من همچين نسبتي رو به عقايدِ تو بدم؛ خدا مي دونه چي در انتظارمه. سلمان رشدي و آغاجري و خيلي هاي ديگه نمونه س. البته من يکي هيچ وقت اين کار رو نمي کنم؛ من به هر عقيده اي احترام مي ذارم. براي من انکارِ هولوکاست، هيچ فرقي با کشتارِ فلسطيني ها با موشک و کشتارِ اسراييلي ها با عملياتِ انتحاري نداره؛ همه ش جنايته و شايسته ي محکوميت؛ اما تو و ديگران انگار که ياد گرفتين از موضعِ قدرت حرف بزنين. آخرش هم که دليل کم بياد، بازم يکي هست که بالاخره يه روزي بياد و گردنِ همه ي ما رو بزنه.
من برم برادر! دل ام از همه تون پره. «تو نيز اگر بخفتي، به که در پوستينِ خلق افتي»

 

علیرضا جان!
متاسفانه دارم به این نتیجه می رسم که نگارشم نمود بارز کژتابی شده. جایی از شعر مولانا می نویسم، همه به شهرام ناظری گیر می دهند و جایی از نان و گوشت می گویم، همه به تفریح سالم گیر می دهند. حالا هم نوشته ام لجبازی حماقت است و نادانسته زیر بیرق دیگران سینه زدن تاسف بر انگیز و شما برداشت کرده ای که نوک پیکان اتهام حماقتم به سوی کسانی است که مسایل را در فضایی مجرد و در دستگاهی لخت تحلیل می کنند. خدا را شاهد می گیرم هرگز چنین نیست!
علیرضا جان!
پیشتر فکر می کردم اشکال از قضاوتهای دیگران است و نادانیشان که در پوسته نوشته هایم گیر می افتند. حالا اما به این نتیجه می رسم که یا حرفهایم بالکل مهمل است یا لفاف معنایش زیاده از حد کلفت.
علیرضا جان و همه دیگر خوانندگان!
برای من محل نظرات وبلاگ جای چاپلوسی و مجیز دیگران را گفتن نیست. جای نقد است و دو کلمه حرف حساب! واقعا اینقدرها هم که فکر می کنید بیکار نیستم که روز به روز اراجیف بنویسم و بنشینم نظرات دیگران را بخوانم و حال کنم! حرف دارم و زیاد هم حرف دارم. اینقدر که روزی چندین بار بتوانم بنویسم و بعدش باز هم بنویسم.ولی با این روالی که پیش آمده فکر می کنم باید کمی آهسته تر بروم.

علیرضا جان!

دنبال بهانه ای می گشتم که ترتیب انتشار مطالب را از روزانه برگردانم و چند روزانه! اش کنم. بالاخره بهانه به دستم افتاد. فکر می کنم این کامنت اخیرت خیلی موثر بود. پس یک تشکر به تو بدهکارم!

 پ.ن۱: می خواستم این مطلب را در قسمت نظرات بنویسم ولی دیدم خودش شد یک پست کامل. پس عینا کپی کردم اینجا و برای اینکه حسش از بین نرود حتی ویرایش هم نکردم. خودم هم می دانم متنش فوق مزخرف شده! پس الکی حرف مفت نزنید و حال مرا خراب نکنید.

پ.ن۲: علی آقا شروع کرده به حرف زدن. جلوی مرا بگیرید و گرنه بدجوری دعوا راه می افتد. ابله محل نظرات را هم مسدود کرده که ...! قضاوت با دیگران.به «هی فلانی» سربزنید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 13:19  توسط جلال  | 

من در اینجا رسما انزجار خود را از همه دستهای پشت پرده ای که با تغییر سرویس بلاگفا مانع از گسترش فرهنگ حکمت باهره ما شده اند اعلام می کنم.
+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 23:29  توسط جلال  | 

مدتی است به یک موضوع مهم فکر می کنم. اینکه در علایم سجاوندی زبان، که در همه زبانها هم مشترک است، جای یک علامت و یک مفهوم خیلی خالیست. دیگر به کار بردن علامت سوال(؟)، ویرگول(،)، سمی کالن(توی کیبورد پدایش نکردم!)، علامت تعجب(!)، گیومه(«») و ... برای ما کاملا عادی شده و جا افتاده. بعضی جا ها ولی برای تکمیل یک مفهوم نیاز به علامت دیگری داریم که متاسفانه همه علامت تعجب(!) را جایگزین کرده اند:

علامت تاسف!

برای اینکه دوزاریتان درست و حسابی بیفتد می گویم مثلا مدتی است می بینم این ور و آن ور ملت دارند سنگ هولوکاست را به سینه می زنند و بر مظلومیت شهدای آشویدز اشک می ریزند. اصلا نمی خواهم هولوکاست را رد کنم یا تایید و خودم را هم در صلاحیت پا گذاشتن به چنین ماجرایی نمی بینم. همین اما که می بینم خیلی ها چون می بینند تشکیک در هولوکاست روی برد خبری رسانه های جمهوری اسلامی است، از روی لج و لجبازی رفته اند و زیر علم صهیونیست ها  سینه می زنند، برایم نهایت تالم و تاسف است. آخر حماقت تا کجا؟! (اینجا علامت تاسف لازم است!)

لذاست که از کلیه هنرمندان عرصه هنر ارتباط تصویری (گرافیک) و صاحبنظران ادبیات دعوت می گردد برای این مفهوم عالی و غایی، طرحهای پیشنهادی خود را به دبیرخانه ارسال دارند!

نکته سنج: کدام دبیرخانه؟

جلال: حالا گیر نده!


بعد التحریر:

گفتم هنر گرافیک، یادم افتاد به مرحوم استاد مرتضی ممیز. وقتی خبر درگذشتش را شنیدم به شدت متاثر شدم. بدتر اینکه دیدم خیلی ها او را نمی شناسند. یکی یکی برایشان گفتم آرم فلان، لوگوی فلان و هزار مثال دیگر تا تازه فهمیدند که مرتضی ممیز خیلی بیشتر از این حرفها در زندگیشان حضور دارد. (یکی دیگر از کاربردهای علامت تاسف که گفتم همینجاست.) برای شادی روح هنرمند گرانقدر، استاد مرتضی ممیز دعا می کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 22:34  توسط جلال  | 

تقدیم به: امیرخان بلژیکی

آیین « نان و گوشت»، از آیینهای قدیمی دیار ماست که تقریبا همه ی جوانهای مجرد (و حتا متاهلها) چندین بار آن را برگزار کرده اند.

شروع ماجرا از آنجاست که پیش از ظهر، یک نفر پیشنهاد « نان و گوشت » را ارایه می کند. چند تلفن... و بالاخره تصویب می شود. یکی دو نفر شروع می کنند به خرید ملزومات: گوشت شتر، گوجه، کیوی، لیمو ترش و نوشابه خانواده. مایحتاج ثابت معمولا از خانه کسی که از همه به باغ نزدیکتر است و یا صاحب باغ تهیه می شود: اثاث چای، چاقو، پتوی باغی، ورق و گهگاه یک رادیو ضبط درب و داغان و چندتایی نوار معین و هایده.

خلاصه مقدمات طی می شود و لوازم فراهم. همه را بار موتور ها می کنند و چهار پنج نفری راهی می شوند.
در بدو ورود، صدای اذان از دوردست به گوش می رسد و نشان می دهد که ظهر شده و باید جنبید. ضبط روشن می شود و همه دست به کار تدارک « نان و گوشت» می شوند.
اولین کار روشن کردن آتش است و برپا کردن بساط چای.

ketri

دو سه نفر گوشت را خرد می کنند و کیوی می زنند. یکی دو نفر هم می روند سیخ انجیر «در می کنند». چای باغی اول که طعم مطبوع دود را به همراه دارد خورده می شود و چند نخی سیگار دود می شود.
گوشتها به سیخ کشیده می شوند و روی آتش می روند. از هر سیخ دو سه پری به طباخ و وردستش می رسد تا خدای نکرده گوشت خام در سفره قرار نگیرد!

kabab

یکی دو ساعت از ظهر گذشته که « نان و گوشت» حاضر می شود. (جای همگی شما خالی)
(قسمت تناول را توصیف نمی کنم چون بدآموزی فرهنگی دارد. فقط بگویم چیزی است شبیه حمله قوم مغول!)

غذا که تمام شد، چای آتشی دوم ریخته می شود و سیگارها روشن می شود.
یواش یواش پتوی باغی که چند جایش سوخته و سوراخ سوراخ شده و از بس کثیف است، زمین ایوان باغ بر آن شرف دارد، می شود صحنه نبرد. بازی سنتی مراسم « نان و گوشت» «حکم» است؛ هرچند اخیرا بدعتهایی در این رسم قدیمی وارد شده و گهگاه بازی «شلم» هم در مراسمات دیده می شود!

معمولا مهمان ناخوانده ای نازل می شود که یا از دوستان «قال گذاشته شده» است و یا رعیت یکی از باغهای اطراف که آمده سر و گوشی آب دهد. رسم مهمان نوازی حکم می کند که یک استکان چای مهمان جمع باشد و دقایقی با حرفهای تکراریش سر همه را درد بیاورد.

mashhadi mostafa

آفتاب که کم کم راهی شد و آسمان رنگش به سرخی گرایید، «مادر خرج»، که معمولا همان پیشنهاد دهنده است، «دانگ» ها را حساب می کند. همه دست به جیب می شوند. حساب ها که صاف شد، وسایل جمع می شود. موتورها به راه می افتند و هرکس به دیاری می رود.

این پایان معمولترین «تفریح سالم» اکثر جوانهای دور و بر ماست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 23:56  توسط جلال  | 

چه دنیای گندی شده! اصلا معلوم نیست کی چی می خواهد! می خواستم درباره انفجار  حرم امامان در عراق بگویم ولی اینقدر حالت تهوعم شدید بود که ترسیدم کیبورد و میز و خودم و همه دنیا رو به گند بکشم.

لعنت به همه ما...

اینجا را بخوانید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 14:25  توسط جلال  | 

من عشّق فعفّ ثم مات...

مات شهیدا...

سپاس!

از طرف دیوونه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:29  توسط جلال