تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال

تبختر... در نهايت استيصال

ماجرا را از زبان دوست خوبم ایمان نقل می کنم:

یکی از اقوام دور ما اسمش زهرا بود. نرمال نبود. یعنی از نظر هوش و عقل کمی پایین تر از حد معمول بود ولی زندگی عادی داشت. بچه که بود، پدرش مرد و او ماند و مادرش و یک خواهر که سه چهار سالی کوچکتر بود.

هفده هجده سالش که بود، مردی به خواستگاریش آمد و دختر بی پدر خیلی زود به عقدش درآمد. مردک معتاد بود و زن باز و خلاصه مصداق بارز آدم فاسدالاخلاق. اسمش مهدی بود.

دو سه سالی که گذشت، خواهر زهرا بزرگتر شد و زیبا. خیلی زیباتر از زهرا ـــ که اساسا از زیبایی هم مثل همه خوبیهای دنیا محروم بود. شوهرش کم کم سر ناسازگاری گذاشت و خواهر زهرا را خواست. زهرای بیچاره هروقت زیر کتکهای شوهر نامردش کبود می شد، پیش مادرش می آمد تا درددل کند. اما می دید مادر! هم طرف داماد بی شرفش را می گیرد که: تو دروغ می گویی! سرت را به در و دیوار می زنی و خودت را زخمی می کنی تا شوهرت را بی آبرو کنی.

مادر کم کم همه جا را پر کرد که زهرا از اول هم علاقه ای به مهدی نداشته و بهتر است طلاق بگیرد تا مهدی با خواهرش ازدواج کند. همین اتفاق هم افتاد...

زهرای بیچاره زیر فشار روانی عملا دیوانه شد. می نشست و با صدای بلند می خندید. ناگهان سکوت می کرد و می گفت: مهدی را دوست دارم و شروع می کرد به گریه. دوباره با صدای بلند می خندید و ... زندگیش شده بود همین. بالاخره او را به بیمارستان روانی بردند. هفته های اول، از بس خودش را گاز گرفته بود و دست و بالش را لت و پار کرده بود، دندانهایش را کشیدند. موهایش را هم از ته تراشیدند...

چند روز پیش، خبر مرگ 4 بیمار در بیمارستان روانی (...) در اثر گازگرفتگی همه را متاثر کرد. اسم یکی از این بیماران «زهرا» بود! خدا بیامرزدش.


بعد التحریر:

گوشه گورستان (...) چند قبر وجود دارد که روی آن نوشته است:

«مددجویان سازمان بهزیستی»

و چند اسم: جواد، علی، مریم و ...

نه پدری، نه مادری، نه تاریخی و نه هیچ چیز دیگر... فقط یک اسم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 21:55  توسط جلال  | 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد جز تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

«مولانا»

********

پ.ن: این رباعی را شهرام ناظری در آلبوم آخرش یعنی لولیان خوانده و استثنائا خیلی عالی است! توصیه می کنم گوش کنید

در آلبوم یادگار دوست شهرام ناظری هم می توانید پیدایش کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 23:8  توسط جلال  | 

یادداشت: این داستان را، مدتها پیش، دوست عزیزم «سپهر توفیق» نوشت و در نشریه دانشجویی «مسافر» دانشگاه تهران (که لعنت خدا بر همه عوامل آن از مدیر مسوول و مدیر داخلی و سردبیر ــ که خودم باشم!ـــ باد!) چاپ شد. در آینده از سپهر عزیزم بیشتر خواهید خواند...

انگار «پلشت لند» هم شهری شده!

۱- وقتی جامعه ای تشکیل می شود، بسته به بزرگی آن، قوانین و اصول و ضوابطی خواهد داشت که می تواند قراردادی و نانوشته باشد و یا به شکل یک اساس نامه کلی و خیلی اگر درست و حسابی بودند، قانون اساسی!

۲- روزی تهِ تهِ تهِ آنطرف دنیا، آنجا که غرب وحشیِ وحشیِ وحشی صدایش می زنند، هفت کابوی خسته ی  تنها به هم رسیدند. خواستند اول که دو به دو با هم دوئل کنند تا فقط یک کابوی خسته تنها باقی بماند. تعدادشان ولی چون فرد بود، به این نتیجه رسیدن که یک نفرشان ممکن است مفت و مسلم زنده بماند. تازه خیلی هم خسته بودند. پس از دوئل صرف نظر کردند.

آنها اولین کسانی بودند که آن تبصره های قانونِ غرب وحشیِ وحشیِ وحشی  را که مربوط به کابوی های خسته تنهایی بود که به یک جا می رسند، زیر پا گذاشتند.

۳- قانون شکنی کار لذت بخشی است! آنها که  برای اولین بار قانون شکنی می کنند، بعد از مدتی معمولا برای قانون شکنی هایشان قانون می گذارند که می شود فقط به این شکل قانون شکنی کرد  و نه طور دیگر! در ادبیات فلسفی فکر می کنم به این می گویند: «نقض غرض!» 

۴- کم کم شهر بزرگی در آنجا که هفت کابوی تنها به هم رسیده بودند ساخته شد. قوانین این شهر همگی از آن دست بودند که فقط قانون شکنها رعایتش می کردند.

هفت کابوی خسته تنها که دیگر خسته نبودند حالا، شدند هیات امنای شهر ـــ آن زمان البته  اسمشان چیز دیگری بود که از تاریخ محو شده! آنقدر احساس شخصیت به آنها دست داده بود که فکر کردند واقعا خبری شده. یادم رفت بگویم! اسم شهرشان را گذاشته بودند «پلشت لند». منظورشان که البته پلشت نبود، می خواستند بگویند « بهشت لند» ولی باسوادترینشان هم چون سواد درست و حسابی نداشت، «بهشت» را اشتباهی نوشت «پلشت». کابوی های تنها هم که دیگر تنها هم حتا  نبودند، دیدند اسم چندان بدی نیست و همان را قبول کردند.

۵- در جامعه ای که قانون دارد، اگر  به طور دموکراتیک اداره شود معمولا مردمش نوعی احساس آزادی دارند. طوری که فکر می کنند می توانند حرفهایشان را به راحتی بزنند و نظراتشان را بگویند. یکی از جاهایی که در آن چیزهای زیادی گفته می شود روزنامه است. اینکه البته آیا گوش کسی به این حرفها بدهکار هست یانه، بماند!

۶- غیر از اینکه هفت کابوی «پلشت لند» که اتفاقا دیگر کابوی هم نبودند  و خودشان را آقا صدا می زدند قوانین شهر را می نوشتند، روزنامه ای هم ساختند تا در آن حرف بزنند. آقا ها البته در این مدت که به دنیای متمدن کم کم ایمان پیدا کرده بودند سوادشان هم بیشتر شده بود! آنها البته فکر کرده بودند همین که کسی باسواد شد می تواند روزنامه ای بزند و خودش را روزنامه چی بداند. و این شد که روزنامه، یا بهتر بگویم قرن نامه! آنها بیش از حد وزین شد. به هر حال ولی چون آنها آقاهای شهر بودند، روزنامه شان را چنان نمایاندند که نه تنها مردم عوام شهر، خودشان هم باورشان شد یواش یواش که خبری شده! برای مردم هم افتخاری شده بود که در روزنامه باشند. انگار مهمترین کارِ زندگی شان، کار کردن در روزنامه بود!

خلاصه «پلشت لند» واقعا یک شهر بزرگ شد و بعدها در نمادهای غرب وحشیِ وحشیِ وحشی، وقتی کمی از وحشی بودنش کم شد، وارد شد. آنقدر این ماجرا در وجود مردم آنجا فرورفت که حتی ضرب المثلی هم ساختند: « انگار پلشت لند هم شهری شده!»

۷- قانونها آن چیزهایی هستند که می مانند. مثل لوح حمورابی. ولی اینکه چه کسی آن را نوشته است و کسی اجرایش کرده یا نه، نمی دانم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 22:4  توسط جلال  | 

دیروز در اخبار ورزشی شنیدم که باشگاه پرسپولیس این خبر درج شده در روزنامه های ورزشی را تکذیب کرده است:

باشگاه پرسپولیس پس از عقد قرار داد مادام العمر با روماریو، اندی مولر، زین الدین زیدان، رونالدینیو، مارادونا، مایکل جردن، خواهران ویلیامز، گری کاسپاروف، راجر فدرر، داستین هافمن و پتر کبیر، به دنبال جذب علیرضا منصوریان، هافبک با تجربه استقلال است. همچنین خوزه مورینیو خاضعانه درخواست کرده است که آن باشگاه دستیاری آری هان و شاگردی کردن ایشان  نزد سلطان علی پروین را بپذیرد!

پ.ن ۱: باز خدا را شکر پرسپولیسی ها قبل از اینکه بیشتر گندش در بیاید خبر را تکذیب کردند وگرنه ...

پ.ن ۲: علیرضا جان فرمودند که لگد زدن به افتاده در مرام ما نیست. ولی خداوکیلی خبر خیلی باحال بود. نه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 17:15  توسط جلال  | 

انگار هیچ راهی نیست! شب والنتاین باید از والنتاین نوشت. حالا هر چه قسم و آیه بیاوری که به مولا من برای همین بدبختیهاست که دارم وبلاگ درمانی می کنم می گویند: گه زیادی نخور!(البته دور از جان!)

خانه دوستم بودم و داشتم فکر می کردم چی بنویسم. یک ضرب المثل قدیمی بین وبلاگ باز ها هست که می گوید: خدا خودش مطلب وبلاگ را می رساند. داشتم کم کم به هفت جد سازنده این ضرب المثل فحش می دادم که ...نوار سیب نقره ای را دیدم... کورش یغمایی دو تا شعر توی این نوار می خواند که هر کدام برای ارسال یک پست کامل کفایت می کند. من هر دو تا را می نویسم و شما هر کدام را خواستید بخوانید. هرچند پشت سر هم خواندنشان هم زیاد خالی از لطف نیست.

« حیف شد! دلم می خواست بلد بودم خود آهنگها را می گذاشتم. ولی اشکال ندارد بروید نوارش را گوش کنید! »

شعر اول از (فکر می کنم) حسین منزوی:

همواره عشق

بی خبر از راه می رسد

چونان مسافری که به ناگاه می رسد

وا می نهم به اشک و به مژگان تدارکش

چون وقت آب و جاروی این راه می رسد

ای کمین گرفته «پلنگانه» در دلم!

آهوی تو کی به کمینگاه می رسد؟

هنگام وصل ما

به باغ بزرگ شب

وقتی که «سیب نقره ای» ماه می رسد

با دیگران

نمی نهدت دل به دامنت

چونان (چندان) که دست خواهش

کوتاه می رسد

اینک زهی شکوه که نزدت سلام من

با موکب نسیم سحرگاه می رسد

***************

شعر دوم از سعدی:

دلم تا عشق باز آمد در او جز غم نمی بینم / دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

قناعت می کنم با درد چون درمان نمی بینم/ تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده / ولیکن با که گویم راز چون همدم نمی بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم/ چرا گریم کزان حاصل برون از نم نمی بینم 

دمی با هم ـ دمی خرم ز جانم بر نمی آید/ دمم با جان بر آمد چون چنین همدم نمی بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه/ که من نا آشنا گشتم دل خرم نمی بینم

کنون دم در کش ای«سعدی» که کار از دست بیرون شد/ به امید دمی با دوست کان دم هم نمی بینم

**********

پ.ن۱: علیرضا خان فرمودند مطلع را اشتباه نوشته ام. یعنی جا بجا نوشته ام. لذاست که حسب الامر آن جناب نسبت به اصلاح جایگزینی فوق اقدام و مراتب امتنان و سپاس از سرور ارجمند آرم و نیز اعتذار را از خوانندگان گرام! که این سوتی ما را رویت نمودند ابراز می دارم.

پ.ن۲: علیرضا خان اصلاحات مجدد نیز صورت گرفت. اوامر دیگری باشد!

پ.ن۳: من اخیرا یک ویراستار خوب استخدام کرده ام. اگر خواستید به او سر بزنید. با کارت دانشجویی تخفیف هم می دهد. لینکش همین بغل هست: آستانه

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 23:15  توسط جلال  | 

۱- امروز پیغامی از دوست عزیزی به دستم رسید که وظیفه ام می دانم آن را اینجا بنویسم. عین پیام:

In Ro doost e yeki az doosthaye khoobam ferestade : Salam . doostan az hameye shoma 1 khahesh daram 1ki az behtarin doostanam dare pesar amooye 8 salasho az dast mide baraye pedar madaresh va khodesh mote'asefam . az shomam mikham baraye shafaye kamele in pesare 8 sale doaa konid va inam be hame send konid chon in bache sabol alaje va momkene faghat ba 2aye shoma doostane aziz khoob she azatoon khahesh mikonam joone azizatoon in 1 karo jedi begirid . send to all konidesh
bacheha khahesh mikonam inkaro bokonid(az hamegi manoonam

توضیح: حتما متوجه شده اید که احتیاجی به ترجمه این پیام نیست چون به رسم الخط معمول فارسی زبانان اینترنت باز نوشته شده.مثل اینکه توضیحم هم اضافه بود!

۲- دو تا لینک اینجا هست:

قطعنامه کسانی که معتقدند باید از دولت دانمارک برای دفاع از حق آزادی بیان حمایت کرد.

قطعنامه کسانی که خواستار برخورد بین المللی با دانمارک به خاطر نقض قوانین بین المللی هستند.

توضیح: هر دو قطعنامه خواندن دارد. من که شخصا تحریک شدم هر دو را امضا کنم! وقتی بخوانید با خودتان می گویید یا ارسطو که اجتماع نقیضین را محال دانسته چرت گفته و یا کسانی که این دو را متناقض می دانند حواسشان نیست!

توضیح دوم: لینک اولی همان چیزی بود که من رفتم و خواندم ولی حالا به جاهای دیگری وصل می شود! خلاصه اینکه نظر سنجی سی.ان.ان در این باره را پیدا کنید و بخوانید!!!

۳- بعد از ظهری که داشتم می رفتم اصفهان، یک قانون کلی کشف کردم:

«هرجا خط تاکسی رانی داشته باشد و در زمانهایی از روز پیک رفت و آمد مسافر برای آن تعریف شود، در  یک سر خط میلیون میلیون مسافر منتظر ماشین هستند و در سر دیگر خط، میلیون میلیون ماشین منتظر مسافر!»

نتیجه گیری اخلاقی: اگر تنها درصد کمی از رانندگان تاکسی به این فکر کنند که خالی رفتن و پر برگشتن بهتر از اصلا نرفتن است، هم دو ریال پول بیشتر گیر خودشان می آید، هم دعای خیر فوج مسافران درمانده آن طرف خط را خواهند شنید (و بالتبع از فحشهای آنان هم رهایی خواهند جست!!) و هم قانون کلی من نقض می شود!

توضیح: این قانون با شماره ۴۵۶-۵۶-صاد-۷۸۹  ثبت شده است. هر گونه بهره برداری از آن منوط به درج منبع و مشمول قانون کپی رایت می باشد!

۴- سعید عزیزم هم سر پیری وبلاگ نویس شد: گوسفندنامه

توضیح: ندارد!

و اما...

دوست عزیزم امیرخان بلژیکی متن بسیار زیبایی را توی وبلاگش گذاشته که هیچ حرفی در مورد آن نمی زنم. خودتان بخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 23:16  توسط جلال  | 

زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

چون که من از دست شدم، در ره من شیشه منه

ور بنهی پا بنهم، هرچه بیابم شکنم

«مولانا»

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 18:45  توسط جلال  | 

نامه پولس به رومیان. فصل دوم: خشم و غضب الهی. آیات اول تا هشتم.

(۱)و اما، ای آدمی، تو کیستی که درباره دیگران قضاوت می کنی؟ هر که باشی هیچ گونه عذری نداری زیرا وقتی تو دیگران را محکوم می کنی و در عین حال همان کاری که آنان انجام می دهند را انجام می دهی، خودت را محکوم می کنی. (۲) ما می دانستیم وقتی خدا اشخاصی را که چنین اعمالی می کنند محکوم می کند حق دارد. (۳) آیا تو گمان می کنی با محکوم کردن دیگران از کیفر خواهی رست در حالی که همان کارها را انجام می دهی؟ (۴) آیا فراوانی مهر و بردباری و صبر خدا را ناچیز می شماری؟ مگر نمی دانی که منظور مهربانی خدا این است که تو را به توبه راهنمایی فرماید؟ (۵)با سخت دلی و بی میلی خود نسبت به توبه، عقوبت خود را تا روز ظهور غضب خدا و داوری عادلانه او پیوسته شدید تر می سازی. (۶) زیرا خدا به هر کس بر حسب اعمالی که کرده پاداش یا کیفر خواهد داد. (۷) بعضی افراد نیکی را دنبال می کنند و در جستجوی عزت و شرف و حیات فنا ناپذیر هستند، به آنان خدا حیات جاودانی خواهد داد. (۸) بعضی افراد خود خواه هستند و حقیقت را رد می کنند و به دنبال ناراستی می روند، آنها مورد خشم و غضب خدا قرار می گیرند...

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 22:38  توسط جلال  | 

تقدیم به پروانه هیچستان 

در مورد فیلم قهرمان (هیرو) و دو فیلم هم فضای  قبل و بعدش در سینمای چین یعنی «اژدهای پنهان، ببر خیزان» و «خانه خنجرهای پران» که نمونه ای از ظهور، اوج و افول یک سینما و در ابعاد بزرگتر همه ی چیزهای بشری هستند مفصلا صحبت خواهم کرد.

امشب ولی به مناسبت پخش فیلم قهرمان(هیرو) در برنامه صد فیلم، یک فیلم ـ یک جمله را نوشتم...

جمله اول:

(اپیزود خاکستری)ـــ استاد خوشنویسی به هنر آموزان در زیر بارش تیرهای ارتش پادشاه چین:

قدرت تیرهای پادشاه چین شاید بتواند سرزمین و شهرهای جائو را از بین ببرد ولی هرگز نمی تواند خط و زبان کشور جائو را از بین ببرد...

جمله دوم:

(اپیزود سبز)ـــ پادشاه در عکس العمل حرف قهرمان:

کسی که ما برای کشتنش جایزه گذاشتیم بهتر از همه نیت قلبی ما را درک کرد... 

جمله سوم:

(اپیزود سفید)ـــ پادشاه در تفسیر تابلو خوشنویسی با کلمه شمشیر به روایت بیستم:

این نوشته ی  کلمه شمشیر  شیوه شمشیر زنی نیست بلکه مفاهیم هنر شمشیر زنی است:

اولین مفهوم هنر شمشیر زنی این است که شمشیر و شمشیرزن باید یکی باشند.

دومین مفهوم هنر شمشیر زنی این است که شمشیر باید در قلب تو باشد نه در دست تو.

و سومین و عالی ترین مفهوم هنر شمشیرزنی این که بهتر است شمشیر نه در دست تو باشد نه در قلب تو!

******

پ.ن: بعضی وقتها حتا فیلمهایی که جت لی بازی کرده، ارزش چندین بار دیدن به زبانهای مختلف را دارد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 1:36  توسط جلال  | 

ابو سعید ابی الخیر برای مریدانش خطبه می خواند. در همسایگی آنان چند جوان بودند که صبوحی می خوردند و عربده می کشیدند و مانع تمرکز حواس شاگردان می شدند. تنی از مریدان به جوش آمدند و اجازه خواستند تا بر سر آنها بریزند. پیر گفت:« آنها را باطل چنان به خود مشغول کرده که از حق شما یاد نمی کنند. شما حق به این روشنی می بینید ولی شما را چندان به خود مشغول نمی کند که از باطل آنان یاد نیارید.»

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من /  آنچه آخر نه به جایی برسد فریاد است

بعد التحریر:

۱- خودم هم می دانم این حکایت (حد اقل با این نثر) از کتاب اسرار التوحید نیست. جایی در یک کتیبه خوشنویسی دیدمش و خوشم آمد که نقل کنم.

۲- در پست قبلی یک اشتباه فاحش رخ داده بود که نمی دانم چرا توجه هیچکس را جلب نکرده! می گذارمش به حساب «تعصب» خودم! عجیب است! کسانی که مرا محکوم به تعصب می کنند حتی این «سوتی» فاحش را هم ندیده اند و لابد حساب تعصب ندارند که نظر دیگران را حتی شایسته شنیدن (خواندن) نمی دانند!

گویا مقبره جناب سلمان در شهر مداین است! اینکه اشتباه من کجا بوده که چنین قاطعانه در مورد زنده بودن سلمان فارسی سخن گفته ام به یک نقل قول بر می گردد که پیگیر آن هستم.  در اسرع وقت جریان را اصلاح می کنم!

در ضمن من آنقدر دگم و متعصبم که حتی نمی گذارم اشکالم را بگویند. خودم زودتر می فهمم و اصلاحش می کنم!!

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 17:38  توسط جلال  | 

۱- می دانم همین حالا که لینک « ماورا هیچ» را می گذارم، سیل انتقادات به سویم سرازیر می شود که چرا این اتصال را گذاشته ای. من برای کارهای خودم دلایلی دارم که نه لزومی برای بیانش می بینم و نه حوصله دفاع از آن را دارم.

۲- چند سالی است دور و برم کسانِ زیادی می بینم که شیفته ی فرهنگ ایران باستان شده اند و به دنبال اقتدار پیشین نیاکانمان هستند و شاید خود را طلایه داران رنسانس ایران زمین می دانند. ولی نمی دانم چرا...

۳- دوست عزیزم جناب « immortal (ابدی)» وبلاگی دارد که رویکرد آن ظاهرا بازشناساندن هویت ایرانی است. ذکر و توضیح اسطوره های ایران باستان موید این معناست. البته به نظر می رسد ایشان فکر می کنند برای احیای فرهنگ ایران باستان باید بر دیگران تاخت!

۴- مدتها بود می خواستم سلسله نوشتارهایی را در مناظره با «نوزایگران» فرهنگ ایران باستان قلم بزنم تا تصادفا با وبلاگ « ماورا هیچ» روبرو شدم که گویا نوشته های یکی از تندروهای این مسیر را در خود جای داده. این شد که بالاخره انرژی فعالسازی لازم را به دست آوردم و شروع کردم!

۵- همین الان باید سنگهامان را وا بکنیم. می دانم مناظره یک طرفه همانقدر بی معناست که ــ مثلا ــ سینه بند مردانه! پس همه کسانی که در این راه قدم گذاشته اند را ــ به خصوص صاحب وبلاگ « ماورا هیچ»  ــ به این مباحثه فرا می خوانم. هرچند حتی اگر بحثی هم شکل نگرفت، به رسالت خودم در این مقوله پایبند می مانم و ادامه می دهم.

۶- هر حرفی را با سند می پذیرم و با سند هم نقل می کنم. امروز البته چون فرصت ارجاع نداشتم فقط شنیده ها را نقل می کنم و در اولین فرصت اسناد آنرا ارایه خواهم کرد.

و اما ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 18:42  توسط جلال  | 

۱- خوشا به حالت حسین! لااقل می دانستی هفتاد و چند نفر فدایی داری. یارانی که نه پدرت داشت،  نه برادرت و نه فرزندانت. در ذهنم هست هم حضرت امیر(ع)، هم امام حسن (ع) و هم حضرت صادق(ع) گفته بودند اگر چهل نفر یاریم کنند قیام می کنم. (گویا سایر ائمه (ع) هم چنین روایتی دارند.)

حسین نشان داد که این ادعا یک بلوف سیاسی نیست. واقعا هفتاد و چند نفر یاریش کردند و قیام کرد.

۲- محرم برای ما شده است ... کلام کامل را حجت نوشته. بخوانیدش: محرم نامه

۳- دهه محرم پارسال یا شاید اربعین ... تلویزیون برنامه ای داشت که پای آن میخکوب شدم. یکی از دوربین به دستهای صدا و سیما توی صحرای عرفات یک نفر را پیدا کرده بود و گوش شنوایش شده بود. و الحق خوب هم نقل قول کرد. اسم آن شخص را یادم نیست. فقط در خاطرم مانده که هم دکتر بود و هم حجت الاسلام! ماجرا را بشنوید:

پادشاهی در زمان شکار راهش را گم کرد. شب، خسته و گرسنه به کلبه ای وارد شد که در آن بیوه زنی ساکن بود و پسر نوجوانش. صاحبخانه ها مهمان را نمی شناختند ولی پذیراییش کردند. در خانه چیزی نبود جز یک بز که آن خانواده از فروش شیر آن روزگار می گذرادندند. همه زندگی آنها همین یک بز بود. زن به ناچار بز را کشت و برای مرد ناشناس (سلطان) غذایی آماده کرد. صبح پادشاه نامه ای به بیوه زن داد و گفت: اگر مشکلی برایتان پیش آمد به قصر سلطان بیایید و این نامه را نشان دهید. آنجا دوستانی دارم که می توانند مشکلتان را حل کنند. پادشاه این را گفت و رفت.

روزگار بر بیوه زن و نوجوانش تنگ شد. سرانجام تسلیم شدند و راهی قصر سلطان. پادشاه آنها را پذیرفت. ماجرا را برای اطرافیان تعریف کرد و گفت: بگویید در عوض برای ایشان چه کنم. یکی از نزدیکان گفت: آنها بزی را برای تو قربانی کردند. بزشان را پس بده. دیگری گفت: بهای بز را و بلکه بیشتر باز پس ده. شخص دیگری گفت: آنها لطف بزرگی در حق سلطان نمودند. شایسته است برایشان گله ای بز و گوسفند مهیا کنی. هریک نظری داد و چیزی گفت تا نوبت به وزیر اعظم رسید. وزیر گفت: آنها هرچه داشتند پیشکش تو کردند. باید هرچه داری تقدیم کنی. حتی تاج سلطنت را.

« حسین هرچه داشت برای خدا پیشکش کرد. خدا هم هرچه دارد برای حسین می گذارد.»

۴- کاش برای عزاداری امام حسین چیزی غیر از زیارت عاشورا بود. شاید لااقل وقتی یاد حسین می افتادیم و بر مظلومیتش می گریستیم، تلنگری هم به وجودمان می خورد که یادمان بیاید حسین فقط برای مظلومیتش کشته نشد. به خدا حسین به هزار و یک دلیل فدا شد که آخرینش اثبات مظلومیتش بود.

۵- سوال می کنم: اگر شما بودید کدام طرفی می شدید؟

انتظار هیچ جوابی ندارم!

والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 23:18  توسط جلال  | 

بعضی فیلمها هست که دیدنش زور ٍ گودزیلا می خواهد! هر قدر هم ادعای روشنفکریت شود باز نمی توانی بیش از چند دقیقه پای اینجور فیلمها دوام بیاوری!

به شرافت نداشته خودم و الف.میم قسم! ایثار گل سر سبد این جور فیلمهاست. بقیه سبد هم پر است از فیلمهای همان تارکوفسکی ٍ ... (الف. میم جان تایید می کنی دیگه نه؟! )

و باز هم به همان شرافت که گفتم قسم که هیچکس در دنیا این فیلم را یک بار هم کامل ندیده بجز خود «آندری» آن هم به زور و موقع تدوین...

در حالی دارم اینها را می نویسم که «ایثار» از «سینما ماورائ» پخش می شود...

***

و اما چند دیالوگ تاثیر گذار از ایثار:

ـ رابطه ت با خدا چه جوریه؟

ـ رابطه چندانی ندارم.

ـ جای شکرش باقیه چون بدتر از اینم می تونه باشه!

***

اشتباه نشود من این فیلم را ندیده ام. توی همین دو دقیقه اولش که داشتم تصادفی می دیدم شنیدم. لابد تا آخر فیلم پر است از این جمله ها.

نتیجه گیری اخلاقی:

لااقل اگر می خواهید این فیلم را ببینید دوبله شده اش را ببینید. زبان اصلیش واقعا دردناک است! نگران حذف و سانسور هم نباشید. حتی سانسور چی های صدا و سیما هم حوصله نمی کنند آنرا ببینند که سانسورش کنند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 22:29  توسط جلال  | 

۱- نفهمیدیم بالاخره این انرژی صلح آمیز هسته ای حق مسلم ما هست یا نه؟!

شخصا معتقدم صلح آمیز که هیچ... غیر صلح آمیزش هم حق مسلم ماست! فکرش را بکنید... کافیست یک آزمایش هسته ای انجام شود. آنوقت کسی جرات می کند بگوید بالای چشمتان ابرو؟!

۲- حس می کنم از اول بهمن به این ور یک کلاه گشاد سر همه ما رفته. انگار قرار بود صدا و سیما برای اینکه تداخلی بین برنامه های عزاداری امام حسین(ع) و جشنهای پیروزی انقلاب پیش نیاید دهه فجر را یک چند وقتی زودتر برگزار کند. گویا ولی به دهنشان مزه کرده و می خواهند ماجرای تکراری هر سال را تا خود بیست و دوم بهمن ادامه دهند.

۳- راستی اصلا فکر کرده اید چرا به دهه فجر می گویند دهه فجر. هرچه می شمارم می بینم یازده روز است!

۴- فکر می کنم شور شهادت دارد در من زنده می شود. دلیلش را شاید بعدا بگویم. فقط بگویم این افاضات اخیر دوستان آژانسی ما باعث تشدید ماجرا شده. خیلی وقاحت می خواهد... گفته اند لطفا بیایید لب باغچه سرتان را جلوبگیرید تا آن را گوش تا گوش ببریم! پخ پخ...

۵- همین!


بعد التحریر:

قرار بود هر شب جمعه یک پست پدر و مادر دار ارسال کنم. ولی پست قبلی (گاوهای ردیف آخر) آنجور که انتظارش را داشتم با اقبال روبرو نشد. من هم این هفته تحریمتان کردم!

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 23:6  توسط جلال  | 

مغرورترین پسر دنیا (فرشاد) و الف.میم تحریکم کردند تا با دزدی هم شده نفرتم را از کوئست و همه نظایر مهوع آن اعلام کنم. هرچند قبلا رسما گفته بودم حالم از همه آنها به هم می خورد.

این داستان که از جنجالی ترین داستانهای حجت است را از وبلاگ تار عنکبوت بسته اش بر داشته ام.

اینجا نوشته فرشاد را بخوانید

اینجا هم نوشته الف.میم را

اینجا هم وبلاگ حجت است.

****

گاوهاي رديف آخر

وقتي آفتاب رنگ‌پريده و  زردنبوي پاييزي داشت غروب مي‌كرد و آخرين دسته آدم‌هاي نمازخوان را وا مي‌داشت نمازشان را زودتر بخوانند آقا سيد با عجله وارد خانه شد. كفشهايش را برعكس هر روز از پا در نياورد و هنوز زنش درست جيغ نكشيده بود كه: با كفش! يالا اون كفشهاتو... رو كرد  به زنش و گفت: بستند. بستند. و قبل از اينكه بتواند  جواب زنش را كه پرسيد چي رو بستند  بدهد از هوش رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 15:1  توسط جلال  | 

بعضی چیزها هست که فقط توی اصفهان پیدا می شود. منظورم سی و سه پل و میدان نقش جهان نیست!

امروز توی یک پارک توی اصفهان این تابلو را دیدم:

سرویس بهداشتی آقایان / ورودی رایگان!

جالب اینجاست که دیدن همچین تابلویی فقط در اصفهان تعجب آور است!

***

پ.ن: به خدا راست میگم... چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 22:15  توسط جلال  | 

معمولا تکذیب شایعه هایی که در عالم موسیقی رواج پیدا می کند ناراحت کننده است. مثل تکذیب خبر کنسرت حتمی استاد در اصفهان و شیراز که باعث شد مقدار زیادی صابون صرف مالیدن به شکمهایمان کنیم.

امروز اما خبر بسیار ناراحت کننده ای شنیدم و خدا را شکر خیلی زود  تکذیب شد.

 خبر در : پرشین آرت موزیک

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 0:0  توسط جلال  | 

بالاخره امروز موفق شدم کانتر بگذارم. قول می دهم در آینده ی نزدیک HTML باز حرفه ای شوم و اینقدر هم عقده ای بازی در نیاورم که برای دو رقمی شدن کانتر هی بلاگ خودم را باز کنم!
پ.ن. همینجوری!
+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 23:44  توسط جلال  | 

می دانم خیلی بی کلاس است که اولین پست سینمایی در مورد فیلمی مثل «آقا و خانم اسمیت» باشد. من اما وقتی از چیزی خوشم بیاید هیچ اهمیتی نمی دهم به تریز قبای پوسیده روشنفکری شما بربخورد یانه، آنرا می آورم.
به نظر من دیدن یک فیلم مثل «آقا و خانم اسمیت» در بدترین حالت تلف کردن دو ساعت از وقتهای با ارزش ماست که می تواند مثلا به خواب یا بازی « بی دل» با «مایکل و بن و پائولین» بگذرد. ولی ما که کلی از عمرمان را (مثلا 5 یا شش سال) برای درک یک کلمه، «عشق»، تلف می کنیم، زیاد هم بد نیست اگر به دو ساعت هم یک فیلم اکشن کمیک ببینیم و هم جمال سوپر استار این روزهای هالیوود (آنجلینا جولی) را تماشا کنیم و هم یک جمله جالب بشنویم!!! (چه جمله ی مزخرفی شد!)

***
سکانس افتتاحیه:
اتاق روانپزشک _ داخلی _ روز
خانم اسمیت: فاصله خیلی بزرگی بین ماست که با چیزهایی که از هم مخفی می کنیم پر می شود. اسمش رو چی می ذارین؟
روانپزشک: ازدواج.

***
همین. فقط بگویم بعضی وقتها یواشکی هم که شده آدم می تواند فیلم «جواد» ببیند و لذت ببرد!
حتما ببینید: « آقا و خانم اسمیت»
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 23:31  توسط جلال  | 

برای نرگس بورونی
***
قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ

قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک، قاصدک، قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث (م-امید)

***
بعد التحریر:
1- خطاب به همه «دیوونه»ها کژطبع جانورانی که این شعر را با صدای آسمانی استاد شجریان نشنیده اند:
خاک بر سرتان
2- استاد خیلی مخلصیم
3- استاد خیلی مخلصیم
4 استاد خیلی خیلی مخلصیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 0:12  توسط جلال  | 

برای آرزو و همه آرزوهای از دست رفته _ دیگران نخوانند!

ما جلالها فقط عاشق خودمان می شویم.
من جلال را دوست دارم و جلال هم مرا؛ هیچ کس دیگر را هم راه نمی دهیم.

به جلال می گویم یواش یواش دارم از تو خسته می شوم. جلال می گوید: ولی من دارم تازه خیلی عاشق تو می شوم.
جلال می گوید: بس است دیگر کشش ندهیم. تو می گویی: راست می گوید... چرا کشش می دهی؟ هم او را آزار می دهی و هم خودت را و هم جلال را!

بهترین راه جلال برای باز کردن من از سر خودش این است که او را از خودم متنفر کند.

من از جلال بدم می آید... نه بدم نمی آید بلکه او را دوست ندارم. جلال هم از اول مرا دوست نداشت. من عاشق جلالم و جلال هم عاشق من است. از اول همین بود. اصلا دوست داشتنی در کار نبود. ما جلالها وقتی کسی را دوست داریم به او نمی گوییم دوستت دارم: «آنان که یار منند هرگز نشنیدند از من « دوستت دارم» ... و من دروغ نگفتم که دوستشان داشتم؛ اما نه آنقدر که قادر به گفتن آن نباشم...» جلال هم هرگز به من نگفت دوستت دارم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 23:46  توسط جلال  |