تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال

تبختر... در نهايت استيصال

سوز سرما انگار حتی پایه هایِ بتونی برجک را هم که زیر 50 سانت برف قایم شده بودند، می لرزاند. سرباز ِ نحیفِ دیلاقِ سبـزپوشِ پست مثل آدمـکهای چوبـی کادویـی، از بس هرچه لباس گرم داشت پوشیده بود، دست¬هایش با بدنش زاویة 45 درجه ساخته بود و از دور، اگر کولاک لحظه ای وامی گذاشت، لابد به شکل فلش سربالایی دیده می شد. جای بند اسلحه روی دوشش با وجود چندین لایه گرمکن و بافتنی و لباس برزنتی سربازی از سوزش گذشته بود؛ سِر شده بود و گهگاه به زشتی تیر می کشید.
تا ده دقیقة دیگر پاسبخش و پستی بعدی که او هم لابد مثل سربازِ نحیفِ دیلاقِ سبزپوش قصة ما فلش سربالا بود می آمد، از این جهنم سرد و سوزان می رهید.
دست هایش توی دستکش پشمی و پاهایش توی دوسه جفت جورابِ سیاهِ سربازی – که اگر نخ کش نشود یک عمر کار می کند – و چرم ضخیم پوتین بی¬حس شده بود.
سرباز از یک ساعت و پنجاه دقیقة پیش و حتی شش ساعت استراحتِ قبل از پست حسابی فکر کرده بود و سنگ هایش را با خودش واکنده بود؛ دیگر هیچ راهی نمانده!
لحظه هایی هرچند کوتاه، باد می ایستاد و سرباز می توانست با چشمان تیزبینش _ تنها جای بدنش که طی 28 ماه خدمت و اضافه دود نگرفته بود و هنوز سالم بود _ محوطة گردان ها را ببیند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 22:7  توسط جلال  | 

عید همه مبارک
به مناسبت عید غدیر چند خطبه از حضرت امیر می آورم:


خطبه 5
بعد از وفات پیامبر (ص) در خطاب به عباس و ابوسفیان که پس از اوضاع سقیفه از حضرت خواستند بیعت کند:
ای مردم! با کشتی های نجات امواج فتنه ها را بشکافید. از جاده دشمنی و اختلاف کنار روید. تاجهای مفاخرت و برتری جویی را از سر بیندازید. رستگار گردد آنکه با داشتن یار قیام نماید. یا در بی قدرتی راه سلامت گیرد و دیگران را راحت گذارد.
حکومت بدین صورت آبی متعفن و لقمه ای گلوگیر است.
هرکس میوه را به موقع نچیند چون کشاورزی است که بذر را در زمین دیگری بپاشد.
اگر از قدر و منزلتم بگویم تهمتم می زنند که بر حکومت حریص است و اگر ساکت بمانم می گویند از ترس مرگ است.
هرگز! آن هم با آن همه مبارزات و جنگها! به خدا قسم عشق پسر ابوطالب به مرگ از علاقه کودک شیرخوار به سینه مادر بیشتر است.
سکوتم محض اسراری است که در سینه دارم که اگر بگویم همه شما مردم چون ریسمانهای بسته به دلو در اعماق چاه به لرزه خواهید افتاد.

خطبه 136
درباره بیعت با خود:
بیعت شما با من حادثه ناگهانی نبود و برنامه من و شما یکی نیست. من شما را برای خدا می خواهم و شما مرا برای خود می خواهید.
ای مردم! مرا در راه سرکوبی نفس سرکش خود یاری کنید. به خدا قسم داد ستمدیده را از ستمکار می ستانم و افسار ستمکار را می کشم تا به آبشخور حق وارد کنم گرچه به آن میل نداشته باشم.

خطبه 69
گفتار امام در سحرگاه روزی که ضزبت بر فرق مبارکشان نشست:
نشسته بودم که خواب مرا گرفت و رسول خدا (ص)بر من آشکار شد.
گفتم: ای پیامبر خدا! چه کجی ها و دشمنی ها از امت تو دیدم!
فرمود: به آنان نفرین کن.
گفتم: خداوند بهتر از آنان را به من عنایت کند و به جای من شری بر آنان بگمارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 23:6  توسط جلال  | 

آي بيگانگان!
اين منم...
ستايشم كنيد... تقديسم كنيد... بپرستيد مرا

آي بيگانگان!
اين منم...
لعنم كنيد... رجمم كنيد... سنگسار كنيد مرا

آي بيگانگان!
اين منم... اين منم... اين منم...
عاشقم باشيد... يا نفرتتان را نثارم كنيد ولي سكوت نكنيد... هرگز...

******

آه اي دوست‌ترينِ من!
چقدر جاي شانه‌هايت خاليست زير پيشانيم تا زار زار بگريم و بر تنهايي خود دل بسوزانم.

آه اي دوست‌ترينِ من!
چقدر جاي دستهايت خاليست بر گونه‌هايم تا اشكهايم را بزدايد و رخسارم را بنوازد.

آه اي دوست‌ترينِ من!
چقدر جاي لبهايت خاليست بر سرانگشتانم تا بوسه‌اي بگذارد و بگذاردم.

آه اي دوست‌ترينِ من!
چقدر جاي تو خاليست تا باشي و سر بر شانه‌هايت نگذارم و نگريم و دست بر گونه‌هايم نگذاري كه اشكي نباشد و بوسه بر انگشتانم ننشاني تا آرامم كند كه اگر تو اينجايي خود آرامشم.

آه اي دوست‌ترينِ من!
آه اي دوست‌ترينِ من! نرو... نرو ... نرو


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 3:43  توسط جلال  | 

جوجه كلاغ زشت!

ديروز از آن روزهايي بودكه بينهايت از خودم متنفر شدم. اينكه مي‌گويم بينهايت نه اينكه تعارف باشد يا بيهوده كلمه خرج كردن. نه! بينهايت يعني بينهايت به معناي واقعي‌. از خودم لجم گرفت. دلم مي‌خواست سرم را محكم به ديوار بكوبم و بكوبم بكوبم تا ... بميرم. به همين سادگي. به همين دشواري.

الان اما هيچ احساسي ندارم. هنوز با اين همه اگر كاري نداشته باشم و بگذارد اين مادر، تا لنگ ظهر مي خوابم و وقتي بيدار مي شوم باز هيچ تفاوتي بين آن روز و روز قبلش احساس نمي‌كنم. هنوز به ماهرانه‌ترين وجه ممكن درس نمي‌خوانم و عمر بيهوده را تلف مي‌كنم و وقتهايم را كه سراسر باطل و اضافه است مي‌كشم. هنوز چايي را داغ و سنگين مي خورم. هنوز ماكاراني را بيشتر از آبگوشت دوست دارم. هنوز از ليموشيرين بدم مي‌آيد. هنوز هم شبها خودم را به فراموشي مي‌زنم تا مسواك نزنم و اگر همه خوابيده باشند و ته جيبم سيگاري مانده باشد ده دقيقه از عمر خودم را كم مي‌كنم. هنوز از خودم لجم مي‌گيرد. هنوز معلوم نيست كي به خانه برمي‌گردم و هنوز هم خوابم مي‌آيد، بيست چهار سال است كه خوابم مي‌آيد.

دارم مرد مي‌شوم. چه احساس غريبي است مرد شدن. مثل اينكه بخواهي تنهايي به سفر بروي. بي هيچ زاد و توشه‌اي به ديار غريبي مملو از خطر. شروع كرده‌ام –نمي‌دانم و يادم نيست از كي-ورق‌هاي  دوران كودكي را مچاله مي‌كنم اما دلم نمي‌آيد پاره‌شان كنم. آخر مي‌دانيد مردها نبايد كودكانه رفتار كنند. همه رنگ‌هاي سبز را هم دارم تيره مي‌كنم. شايد خاكستري شايد هم سياه. آخر رنگ سبز رنگ جلفي است. مردم چه مي‌گويند. به آدم مي‌خندند. مگر مي‌شود مرد باشي و هنوز رنگ مورد علاقه‌ات سبز باشد!

مادر دارد كودكي‌ام را به زور و با تقلا از دستم مي‌دزد. دلم مي‌خواهد فرياد بزنم: من كودكي‌ام را دوست دارم، اما او مرد مي‌خواهد. او سهم خودش را مي‌خواهد و من سهم خودم را. مردها موجودات خوشبختي هستند، اين را مادر معتقد است.  اما من كودكي را دوست‌تر دارم. مردها باوقار راه مي‌روند و با ادب سلام مي‌كنند اما من دويدن را دوست دارم و گستاخي را و لذت ناب سلام نكردن به هر كس كه از او بدم مي‌آيد. مردها پس از يك روز تلاش براي خوشبختي روي مبلهاي راحت لم مي‌دهند و چايي آماده مي‌نوشند تا خوشبختي مهوعشان را داغ داغ كه نه براي سلامتي مضر است و نه تلخ كه با دو سه حبه قند بنوشند. اما من ، اما من دوست دارم چايي را خودم دم كنم بعد داغ داغ و تلخ تلخ بي هيچ شيريني و اسانسي از خوشبختي هورت بكشم. مردها وقتي مردي را مي‌بينند كلاهشان را برمي‌دارند و تا آنجا كه برايشان منفعت داشته باشد خم مي‌شوند اما من اصلاٌ دوست ندارم كلاه سر خودم بگذارم. من ازكلاه متنفرم. ازخم شدن هم متنفرم. از مردها هم متنفرم. از ليمو شيرين هم متنفرم.

مادر دارد برايم يك كت مردانه مي‌دوزد. خواهر هم لباس مردانه ديگري. مادر تا حالا صد بار اندازه‌ام را گرفته و صد بار رنگش را انتخاب كرده و خواهر هم. بارها گفته‌ام: مادرجان! من همين لباس را بيشتر دوست دارم اما او مي‌خواهد من مرد باشم. نمي‌دانم چگونه بايد بگويم من لباس مردانه دوست ندارم؟! مي‌دانم كه هر چه بگويم نمي‌فهمد.  هيچ كس نمي‌فهمد. گفته‌ام، نفهميده‌اند. هيچ نفهميده است.

شبها خواب مي‌بينم لباسهاي مردانه لباسهاي بچگانه‌ام را مي‌خورند و سامسونتي مردانه كيف شانه‌اي كودكي‌ام را قورت مي‌دهد. مادر با شتاب اسباب بازي‌هايم را جمع مي‌كند و من جيغ مي‌كشم اما هيچ كس صداي مرا نمي‌شنود. انگار همه مي‌خواهند من زود مرد شوم اما من مرد شدن را دوست ندارم. لاقل الان نمي‌خواهم مرد شوم. خدايا اين را من به كي بگويم؟!

ديروز وقتي مي‌خواستم سوار اتوبوس شوم ديدم بالاي در جلوي  اتوبوس نوشته: درب مخصوص آقايان. بالاي در عقب هم نوشته بود مخصوص خانمها. هيچ دري اما  اتوبوس براي بچه‌ها نداشت. انگار اتوبوس واحدها هم مي‌خواهند مرا به زور مرد كنند! انگار مرد شدن زوري است. انگار اين سرنوشت محتوم من است.

گاهي مرد كوچولوها و زن كوچولوهايي را مي‌بينم كه با اينكه نابالغند اما قاطي آدم بزرگها شده‌اند. مرد كوچولوهاي سيبيلو و خانم كوچولوهاي متشخص. آدم كوچولوهايي كه دوست دارند آدم بزرگ باشند ولي من مي‌دانم كه آنها هيچ وقت بزرگ نمي‌شوند. آنها همين طور كوچك مي‌مانند. بچه نمي‌مانند اما كوچولو مي‌مانند. من مطمئنم. نه اينكه خودشان بخواهند يا اصلا بدانند، اما هرگز آنها بزرگ نمي‌شوند. اين را من خيلي وقت پيش فهميدم. آن روز كه خوب به قيافه بابابزرگ و مامان‌بزرگ نگاه كردم. چقدر كوچولو بودند! دلم به حالشان چقدر سوخت. بيچاره‌ها دارند مي‌ميرند اما هنوز كوچكند و نامعصوم.

خوابم مي‌آيد. دلم مي‌خواهد كسي برايم لالايي بخواند و آرام آرام دستش را به پشتم بزند تا خوابم ببرد اما براي كسي كه همين روزها بايد مرد بشود خيلي زشت است كه كسي برايش لالايي بخواند و دستش را آرام آرام پشتش بزند. دلم مي‌خواهد سرم را روي زانوي مهرباني بگذارم و كودكانه زار زار بگريم اما مردها كه گريه نمي‌كنند. اصلا قباحت دارد يك مرد سرش را روي يك زانوي مهربان بگذارد و زار زار بگريد.

دلم مي‌خواهد يك بار هم كه شده باز نگاهي به  چشمان زيبا و معصوم آن دخترفرشته‌وشي بكنم كه تمام سالهاي كودكي‌ام در خلسه خماري چشمان او گذشت اما اكنون فقط به جرم نابخشودني مرد شدن از دستش داده‌ام، اما مي‌ترسم. مي‌ترسم در اين تلاطم نامردي‌ها مرد هرزه چشم چراني رقم بخورم. دلم مي‌خواهد... نه! دلم ديگر هيچ چيز نمي‌خواهد. هيچ چيز  نمي‌خواهد. فقط يك چيز مي‌خواهد. فقط يك چيز: دلم نمي‌خواهد مرد باشم. همين!.   13/3/83

يك سال و سه ماه بعد....

من عاشق سبيلهاي سبز دخترانه‌ام! معصوميت لطيف و زيبايي به چهره دختران تازه بالغ مي‌بخشد. اما گمان نكنم غير از من كسي در اين گيتي پيدا بشود كه از سبيل مزاحم نورسته پشت لب دختري خوشش بيايد. همين كه هيچ كس خوشش نمي‌آيد باعث مي‌شود من بيشر خوشم بيايد. عشق به سبيل دخترانه برايم مثل عشق يك كلاغ است به يك قالب صابون بزرگ رختشويي. به منظر من كلاغها صابون رختشويي را خيلي بيشتر از صابون حمام دوست دارند. فقط كلاغهاي سوسول و قرتي صابون حمام را بيشتر دوست دارند. اين هم فقط به خاطر كلاسش مي‌گويند كه بيشتر دوست دارند وگرنه آنها هم از صابون رختشويي بيشتر خوششان مي‌آيد. آخر طعم صابون رختشويي با صابون حمام اصلا  قابل مقايسه نيست. هميشه وقتي يك كلاغ،  دختر كلاغ جواني را از خانواده‌اش خواستگاري مي‌كند اولين چيزي كه از او مي‌پرسند تعداد قالب صابونهاي رختشويي‌اش است. هميشه خدا هم كلاغ هايي موفق ترند كه قالب صابون رختشويي بيشتري داشته باشند. خانواده‌هاي غير اصيل كلاغ به صابون حمام هم ممكن است رضايت بدهند اما يك خانواده اصيل كلاغ فقط و فقط به صابونهاي رختشويي اهميت مي‌دهند. اين مهم‌ترين قانون كلاغي است كه كلاغ هاي اصيل و خانواده دار هميشه به آن احترام مي‌گذارند و هرگز از آن تخطي نمي‌كنند. تاريخ زندگي كلاغها مملو است از رشادتها و تلاشهاي كلاغ هايي كه به خاطر يك تكه صابون رختشويي كه از طرف خانواده دختر كلاغ مطالبه مي‌شد  جان خود را در راه دزديدن صابون رختشويي از دست داده‌اند.

آقا جواد پسر خيلي خوبي است. جواد آقا هم پسر خوبي است اما آقا جواد بهتر است. يعني راستش را بخواهيد آقا جواد به صرفه‌تر است. خيلي به صرفه‌تر . اصلا جفنگ مي‌گويم. فرق آقا جواد و جواد آقا فرق يك ياماها صد ايراني زهوار دررفته است با يك پژو 206 آلبالويي

گمان كنم اختلال حواس داشت، مسافر اتوبوس خط شيخ آباد را مي‌گويم. الان مي‌گويند خط بهارستان. ترك نبود اما بومي هم نبود. با خودش بلند بلند حرف مي‌زد مي‌گفت: مادرم مي‌گه هر كي زن زشت بگيره خدا به زندگي‌اش بركت مي‌ده! مادر من هم مي‌گه قسمت آدم هر چي باشه همون مي‌شه. مادر يكي ديگر هم لابد چيز ديگري مي‌گويد. هر مادري براي خودش چيزي مي‌گويد. فقط  يك مادر مي‌شناسم كه چيزي نمي‌گفت. نگفتني كه از سيصد و پنجاه و دو ساعت و چهل و پنج دقيقه بي‌وقفه حرف زدن پرحرف‌تر بود: بچه پاشو برو خونتون.  هفتصد و شصت و چهار سال زودتر از كوپنت آمدي جوجه كلاغ زشت! 13/7/83

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 23:42  توسط جلال  | 


الان آن «بعدا» است كه گفته بودم در مورد «حجت» مفصلا حرف مي‌زنم.


حجت الله مختاري: مهندس برق و فارغ‌التحصيل دانشگاه صنعتي اصفهان


آغاز آشنايي و دوستي ما برمي‌گردد به دوران خاكستري.(1)


«حجت» را از نوشته‌هايش راحت‌تر و بهتر مي‌شود شناخت. براي همين از او خواهش كردم چيزي بنويسد او ولي از وبلاگش مايه گذاشت!


يادم رفت بگويم كه ديشب يعني شب عيد قربان سرانجام «حجت» قورباغه اش را قورت داد(2) و زن گرفت!


به او و همسرش تبريك مي‌گويم.



1- خاكستري يك نشريه دانشجويي بود كه در عصر جاهليت دوم سرمان را گرم مي‌كرد. در آينده به خاكستري هم خواهم پرداخت (ان شاء الله).


2- لازم است تا دير نشده رسما اعلام كنم از گلدكوئست و هرچه گلدكوئستي است حالم به هم مي‌خورد. اين هم كه گهگاه از غورباقه و پنيرشان استفاده مي‌كنم صرفا به خاطر جالب و كاربردي بودنشان است.





+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 23:38  توسط جلال  | 

دقت كرده‌ايد ما مردم چقدر در كشف تئوري توطئه متبحريم؟!
وقتي تيممان به جام جهاني نرفت٬ ( چهارسال پيش را عرض مي‌كنم) همه گفتند: به تيم ملي گفته اند ببازد تا مردم به خيابانها نريزند و مملكت به هم نريزد!
وقتي در خرداد 82 دانشگاه به هم ريخت و نيروي انتظامي چند روزي دست روي دست گذاشت و فقط تماشا كرد همه گفتند: مي‌خواهند مملكت نا امن به نظر برسد تا بازرسان آژانس جرات نكنند بيايند و بتوانند آثار بمبهاي اتمي‌شان را محو كنند!
وقتي احمدي‌نژاد داشت رييس جمهور مي‌شد و ميليون ميليون شايعه جور واجور پشت سرش بود همه گفتند: اين شايعه‌ها را خودشان درست كرده‌اند كه مظلوم نمايي كنند و احمدي‌نژاد رييس جمهور شود!
وقتي بليطهاي 20هزار توماني كنسرت استاد (كه مثلا قرار بود بازرا سياه نشود) 300هزار تومان فروخته شد٬ همه گفتند: خودشان اين مسخره بازي را درآوردند تا بازرا سياه درست شود و بليطها گران شود!
...
و ديروز كه هواپيماي فرماندهان نيروي زميني سپاه سقوط كرد (خدا احمد كاظمي را بيامرزد) همه مي‌گفتند: كشتندشان!
البته قبلا مي گفتند كار سپاه است و حالا لابد مي‌گويند اين سپاهيها آن سپاهيها را كه خطرناك شده‌بودند٬ سر به نيست كردند!!
***
پس نگاري:
1- حالم از هرچه سوم شخص غايب است به هم مي‌خورد.
2- مي‌گويند سياستمدارترين مردم دنيا انگليسي‌ها هستند. نتيجه اينكه هرگز نمي‌توانيد يك نظر سياسي از يك انگليسي بشنويد. همين‌طور مي‌گويند سياستزده‌ترين مردم دنيا ايراني‌ها هستند. نتيجه اينكه هر كجا باشي٬ توي مترو٬ تاكسي٬ اتوبوس٬ مهماني شب يلدا٬ ديد و بازديد عيد حتي صف نانوايي و توي ساندويچي و بقالي و هر خراب‌شده ديگر٬ مي‌تواني بكرترين و جديدترين و عجيب‌ترين نظريه‌هاي سياسي را بشنوي!
3- تعجبم از اين است كه چرا پليس ايتاليا و ممالك تابعه با اين همه بدبختي كه از دست مافيا مي‌كشد چرا هنوز اتوبوس اتوبوس كارشناس خبره كشف دستهاي پنهان و جريانهاي مافيايي از ايران نبرده و استخدام نكرده تا از اين فلاكت در بيايد!
4- زماني از كيوان روايت جالبي شنيدم:
امام علي (ع) مي‌گويد: هرگاه نيكوكاري روزگار و اهلش را فرا گرفت٬ پس مردي به مردي كه رسوايي او آشكار نگشته گمان بد برد ستم نموده و هرگاه تباهكاري بر روزگار و اهلش دست انداخت٬ پس مردي به مردي خوشبين باشد خود را به خطر و تباهي انداخته. (نهج‌البلاغه فيض‌الاسلام_ حكمت 110)
***
كيوان= برادر بزرگتر
***
بعد التحرير:
قبل از اينكه سيل عظيم كامنتهاي دوستان به وبلاگم سرازير شود عرض كنم ctrl+alt+delete مهمترين اختراع بشر در عرصه رايانه است. خداوند پدر بيل گيتس را بيامرزاد!
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 15:35  توسط جلال  | 

مي‌خواهم بالاخره پس از مدتها طلسم رخوت را بشكنم و‹‹وبلاگ›› نويسي را كه دو سه سال است ترك كرده‌ام از سر بگيرم.
لازم است همين اول كار چند چيز را مشخص كنم:
1- اگر خدا خواست و حوصله‌اش را داشتم٬ سعي مي‌كنم منظم و هفتگي وبلاگ را به‌روز كنم. هر شب جمعه. نه به اين معني البته كه بقيه‌ي هفته صم بكم مينشينم. هرچيزي كه به تورم خورد و با آن حال كردم مي‌آورم. هر شب جمعه اما حتمي است. البته اگر باز هم حال و حوصله‌اش بود شايد كمي جينگولك بازي در بياورم و صفحه را قشنگ كنم.
2- همه‌ي خوانندگاني كه اين صفحه را باز مي‌كنند بدانند هيچ دليلي ندارد پا را از دايره ادب و احترام بيرون نگذارم و انواع و اقسام فحش (انتقاد صريح از نوع سوم) را نثارشان نكنم. اين وبلاگ يك اعلام جنگ رسمي است به همه آنها كه مي‌خوانندش و آنها كه لياقت خواندنش را ندارند.
3- اينجا همه‌چيز پيدا مي‌شود: داستان٬ شعر٬ نامه٬ طنز٬ نقد٬ عكس و خلاصه چيزهايي از اين دست. نه اينكه همه را خودم بنويسم بلكه هرچيز جالبي كه ببينم و بخواهم مي‌آورم. (حق نام نويسندگان البته محفوظ است.)
4- ممكن است هيچ ارتباطي بين اين نوشته‌ها پيدا نكنيد. همين كه خودم بفهمم چه مي‌گويم كافي‌است. به شما ربطي ندارد!
خيلي خودپسندانه است ولي قبل از اينكه ‹‹حجت›› از اين بيت معروف شمس تبريزي در وبلاگي كه در آينده مي‌سازد استفاده كند٬ من استفاده مي‌كنم و حق استفاده از آنرا براي خودم محفوظ مي‌دانم!
من گنگ خوابديده و خلقي تمام كر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
5- احتمالا با اسامي افراد زيادي روبرو خواهيد شد كه نميشناسيدشان. هر وقت از كسي نام بردم حتما معرفي مي‌كنم كه بشناسيدش. ‹‹حجت›› يكي از آنهاست. البته فعلا از او چيزي نمي‌گويم تا بعدا مفصلا به او بپردازم.

در حال حاضر حرف ديگري در معرفي وبلاگ ندارم.

براي خالي نبودن عريضه و اينكه كار را شروع كرده باشم٬ چند آيه از ‹‹انجيل متي›› مي‌آورم:

(38) شنيده‌ايد كه گفته شده: ‹‹چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان›› (39) اما من به شما مي‌گويم به كسي كه به تو بدي مي‌كند بدي نكن و اگر كسي به گونه راست تو سيلي مي‌زند گونه ديگر خود را به‌طرف او بگردان. (40) هرگاه كسي تو را براي گرفتن پيراهنت به دادگاه بكشاند كت خود را هم به او ببخش. (41) هرگاه شخصي تو را به پيمودن يك ميل راه مجبور نمايد دو ميل با او برو. (42) به كسي كه از تو چيزي مي‌خواهد ببخش و از كسي كه تقاضاي قرض مي‌كند روي نگردان.
انجيل متي _ فصل پنجم _ آيات 38 تا 42
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 23:16  توسط جلال  |