تبليغاتX
تبختر... در نهايت استيصال

تبختر... در نهايت استيصال

کمی دیر رسیدیم امروز. یعنی همانطور که می آمدیم اگر ادامه می دادیم یحتمل یک ربعی دیر می رسیدیم. لذا من باب احترام همیشگی که برای ساحت مقدس کلاس قایلیم که ترجیح دهیم یا سر وقت برویم یا اصلاْ نرویم، سر پل مارنان ماندگار شدیم و ساعتی را در کمین کلاغی ماندیم تا عکسهایی از او بیندازیم.

عکسها برای فهیمه همسر آقا جواد

1

2

3

4

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 11:36  توسط جلال  | 

روز زمین پاک یعنی دو سه روز پیش از رادیوی تاکسی شنیدم که شخصی زنگ زد و گفت:

چرا میلیونها درخت نمی کاریم؟ چرا ایران را سراسر جنگل نمی کنیم؟

اگر جای مجری رادیو بودم و از کارم خسته شده بودم! بی درنگ می گفتم:

عزیزم! چشمهایت را باز کن! همین حالا هم ایران سراسر جنگل است!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 12:21  توسط جلال  | 

تصور کنید زیر سقف آسمانید. حس می کنید قطره ای آب روی صورت یا دست یا هرجای دیگری که پوستش بی واسطه با هوا تماس دارد، می افتد. رسم این است که دست را طوری بگیرید که کف آن رو به آسمان باشد: چیزی شبیهِ حالتِ دستِ آدمِ تویِ تبلیغِ ماکارونیِ سوسو! و نیز در ادامه این رسم باید سر را رو به آسمان گرفت و سعی کرد قطرات احتمالی باران را که فرو میریزد دید! لازم است چشمها را نیمه باز گرفت که احیاناً باران تویش نریزد!

تجربه نشان داده که در این حالت هرگز نمی توان فهمید باران می آید یا قطرات آب، عینیت حرف زدن بغل دستی است!

در این جا تجربه می گوید به جای این ادا اطوار ها، روی زمین را نگاه کنی. قطراتِ قابلِ دیدن روی زمین بسیار بیشترند!

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 5:5  توسط جلال  | 

آتش نشان عزیز!

می دانم عاشق شغلت هستی. دستت سلامت. ولی حق نداری برای رسیدن به عشقت دنیا را به آتش بکشی!

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 19:22  توسط جلال  | 

مانده ایم چرا این نوروز و ادامه اش برای ما هیچ فرقی با دیگر روزها نمی کند. و اینکه حتا نه و هجده دقیقه بودن لحظه ی تحویل سال هم نمی تواند نظم هر روزه ی خواب  تا ساعت ۱۱ ما را به هم بزند!

بدتر ایمکه نمی دانیم ملت چرا اینقدر دلشان خوش است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 0:6  توسط جلال  | 

امروز یک روز سینمایی بود! اول اسکندر و آب حیات ساخته سلمان باهنر، بعد کوچه پس کوچه ساخته محمدرضا شاهپوری ارانی و آخر سر سنتوری ساخته داریوش مهرجویی.

دو نفر اول از دوستان نزدیکم هستند و حکما کلی ذوق می کنند که اسمشان اینطوری اینجاست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2:42  توسط جلال  | 

یک قانون کلی توی توالتهای عمومی وجود دارد. اینکه معمولا یک دوتا کیوسک خراب در یک مجموعه هست و صفی چند نفره پشت در سالمها.  چند در بسته هم هست که کسی پشتش نیست و لابد خرابها هستند! همه ی کسانی که بالاجبار توی صفند با خود فکر می کنند نکند توالت در بسته ی بی صف خراب نباشد! ولی از ترس ضایع شدن معمولا به سراغ آن نمی روند!

در اینجاست که سر و کله ی یک قهرمان پیدا می شود و با جسارت در یکی از کیوسکهای خراب را باز می کند. تجربه نشان داده که معمولا خرابی در کار نیست و تقلید کورکورانه است که صف طولانی را ایجاد کرده و یک دستگاه توالت را در انزوا فرو برده! پاداش مرد جسور آسایش پیش از موقع است و جزای محافظه کاران بزدل، توی صف ماندن و تا پایان کار به خود بد و بیراه گفتن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 10:53  توسط جلال  |